تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
وجب حدوث شىء من « 1 » شىء وجب أن يعطّل « 2 » مع بطلانه إنّما يكون ذلك إذا كانت « 3 » ذات الشىء قائمة « 4 » بذلك الشىء » « 5 » إلى أن قال : « فليس له تعلّق فى النفس « 6 » الوجود بالبدن و لا البدن علة له إلّا بالعرض » « 7 » مغلطه « 8 » است ، چه اگر مرادش اين است كه كمال نفس همين تحصيل علوم صادقه است نه فعل و ايجاد خيرات أيضا ، چنان‌كه ظاهر از مذهب او يا لازم « 9 » مسلك و مذهب اوست ، و از اين جهت تعلق نفس حادث به حدوث بدن عنصرى از براى استكمال به علوم صادقه است بالذات نه از براى استكمال به قدرت و فعل ، و از اين جهت چون به توسط آلات مستكمل نبود به علوم صادقه ، ديگر محتاج به بدن نيست و هميشه بىبدن ملتذّ به علوم صادقه است ؛ اين به چندين وجه باطل است : از آن جهت كه ثابت شد كه نفوس اگر حادث باشند ، محال است كه باقى باشند . و چون باقى نباشند ، اين گفتگوها باطل است . و أيضا اگر بر فرض محال باقى باشند « 10 » ، لازم آيد كه قدرت بر « 11 » فعل كه صفت كماليه است يك دو سه روزى براى آنها « 12 » ثابت باشد و ديگر هرگز متصف به اين كمال نباشند « 13 » . و أيضا لازم آيد كه اشخاص انواع ماديهء اسطقسيه هميشه متصف به اين كمال باشند « 14 » و نفوس انسانيه كه أشرف از آنهايند « 15 » فاقد اين كمال باشند « 16 » ، و اين خلاف عقل و خلاف آيات كريمه و احاديث شريفه است كه نفوس مؤمنين بعد از مفارقت از بدن مجامعت مىكنند « 17 » با وجود او به محض اراده و توجه ، علت توليد اولاد مىشوند . و أيضا ثابت و مسلم است نزد محققين حكماى قديم كه اجزاى عالم جوهريه كه به منزلهء حيوان واحد است به نحوى مؤلّف و منتظم [ و ] متقن است كه هيچ جزئى از اجزاى او منفرد و نامنتظم نيست ، يعنى بعضى فاعل جواهر است بىشرط آلت چون عقول قادسه ، و بعضى فاعل جواهر است به شرط آلت و ماده چون نفوس
هامش
( 1 ) . ( همان ) : عند حدوث . ( 2 ) . ( همان ) : يبطل . ( 3 ) . ( م ) : كان . ( 4 ) . ( م ) : قائما . ( 5 ) . همان . ( 6 ) . ( شفا ) : نفس . ( 7 ) . همان ، ص 204 . ( 8 ) . ( م ) : معطله . ( 9 ) . ( م ) : للازم . ( 10 ) . ( م ) : باشد . ( 11 ) . ( م ) : و . ( 12 ) . ( م ) : او . ( 13 ) . ( م ) : نباشد . ( 14 ) . ( م ) : باشد . ( 15 ) . ( م ) : آنها است . ( 16 ) . ( م ) : باشد . ( 17 ) . ( م ) : مىكند .