خود ، از اين جهت كه در نزد او ضرر اوست .
پس از اين جمله دانسته شد كه در بعضى موارد « 1 » ادراك ملايم موجود است و مع ذلك نه ادراك نفع موجود است و نه ادراك ضرر ، و چون چنين باشد نه لذت موجود است و نه ألم . و بايد دانسته شود كه روح غريزى را مدرك و شاعر و ملتذ و متألم گفتن به مجاز و مسامحه است نه حقيقتا ، از اين جهت كه مدرك و شاعر ، نفس حيوانى و انسانى است حقيقتا ، إلّا اينكه چون نفس حيوانى و انسانى - بما هى متعلقة و منغمسة بالروح الغريزى النفسانى الذى كان « 2 » فى الدّماغ - از شدت ميل و عشق و انغماس [ به ] روح غريزى نفسانى كه از اين جهت كأنّه مادى شده است ، اگر روح غريزى مخلوق اصلى به حسب كيفيت معتدل زياد گردد يا شفاف شود ، اين نفس كذايى بىاختيار متوجه و مدرك و شاعر به خير و « 3 » نفع او و متصف به خير و نفع شده ، متصف به لذت مىگردد . و اگر در خلقت اصلى و طبيعى به حسب كيفيت كمتر گردد ، بىاختيار متوجه و مدرك و شاعر به شرّ و ضرر او شده متصف به شر و ضرر و متصف به ألم مىگردد . و اگر به حال خلقت اصلى باشد ، مدرك و شاعر صحت طبيعى او بوده نه ملتذ مىگردد و نه متألم ، بلكه همان مايل و عاشق آن اصلى خواهد بود تا وقتى كه كامل شود و مستغنى از او گشته مفارقت كند .
اما حدّ لذت و ألم مطلق كه مصنف - وفقه اللّه - به نحوى كرده است كه جامع و مانع همهء افراد خود بوده به هيچ وجه شكوك مذكوره وارد نمىآيد ، اين است كه لذت عبارت از ادراك مدرك منفعت است به انتفاع بالفعل خود ، از اين جهت كه در نزد او انتفاع اوست . و به عبارت ديگر عبارت از ادراك انتفاعى مدرك منتفع است به انتفاع بالفعل خود ، از اين جهت كه در نزد او انتفاع اوست . و ألم عبارت از ادراك مدرك متضرّر است به تضرّر بالفعل خود از اين جهت كه در نزد او ضرر اوست . و قيد « انتفاع بالفعل » براى آن كرديم تا معلوم شود كه ماهيت لذت ، ادراكى است كه متعيّن و متقوّم نتواند شد مگر
هامش
( 1 ) . ( م ) : مواد .
( 2 ) . ( م ) : بما هو متعلق و منغمس بالروح الغريزية النفسانية التى كانت .
( 3 ) . ( م ) : ود .