تدبير به بدن عنصرى مىشود كه بالكليه از ذات و علوم خود ناسى گشته كأنّه جماد محض مىشود ، و چون سبب نسيان تعلق كذايى باشد به بدن عنصرى ، به نحوى متوجه به عالم اصلى و مثالى خود شود كه هم از صور محسوسه و معقوله و انفعاليه و از فكر در آنها و هم از تدبير بدن عنصرى فارغ شود كه كأنّه مفارقت كرده باشد ، هرچند كه متعلق به حفظ بدن باشد ، چه اگر منخلع از فكر شود اما متعلق و مشغول به تدبير بدن باشد ، راجع به عالم اصلى و مثالى نتواند شد . و اگر منخلع از تدبير بدن باشد اما متعلق و مشغول به صور حسيه و عقليه و انفعاليه باشد ، راجع به عالم مثالى نتواند شد ، بلكه بايد كه از هر دو منخلع شود تا راجع به عالم مثالى گردد . و اين بعيد و مستنكر نيست كه انسان چنين « 1 » متعلق به بدن عنصرى باشد ، چه انسان وقتى كه عاشق و واله شديد باشد به معشوق مجازى يا حقيقى ، گاه باشد كه شش ماه بلكه يك سال از شدت شغل به معشوق تغذيه و تنميهء بدن عنصرى نكند ، بلكه از بابت نفس سماوى همين متعلق و حافظ بدن باشد نه مدبر و غاذى و نامى . و چون به سبب « 2 » خلع بدن عنصرى ، راجع به عالم أعلا و مثالى شود ، بعد از آن از شدت رسوخ و قوهء ايمان به عالم أشرف و أقواى الهى ، يعنى عقول قادسه ، و به علوم فعليه و صفات الهيهء آنها و از نهايت ميل به آن ، علوم انفعاليهء تركيبيه و ملكات و صفات حميده و بالجمله إلتذاذات عقليهء مثاليه در نظر ايشان حقير و كاسد شده ، در اين وقت مستعد آن مىشود « 3 » كه از احساسات و تعقّلات انفعاليهء اكتسابيهء عالم مثاليه غافل و لاهى گشته بالكليه ، راجع به نفس كل گشته واله و شاخص به عقل اول [ شود ] كه نور أعظم و أقهر و حجاب اول و صادر اول است ، و به توسط او واله و شاخص به علة العلل و معشوق حقيقى شود « 4 » . پس به محض حصول اين استعداد ، چنان كه گفتيم ، واله و شاخص به عقل اول شده ذات عقل اول بهمنزله صورت و كمال ايشان مىگردد ، به حيثيتى كه هرچه از نفس ناطقه ظاهر شود فى الحقيقه از آن صورت متممه خواهد بود نه از نفس ناطقه ، چنانكه در انواع ماديه مبدأ اثر ، صور و فصول ايشان است
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و .
( 2 ) . ( م ) : نسبت ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) . ( م ) : مىشوند .
( 4 ) . ( م ) : شوند .