نفس يا در آلت نفس يا در بدن مثالى ، مسخّن و مبرد نيستند تا ضدين باشند . و همچنين شبح بياض و سواد ، مفرق نور بصر يا جامع نور « 1 » بصر عقلى يا مثالى يا خيالى نيستند تا ضدين باشند . و همچنين شبح نقيضين ، يعنى مفهوم عنوانى و وجود خارجى و مفهوم عدم « 2 » آن وجود خارجى ، نقيضين نيستند تا اجتماع نقيضين در موضوع واحد لازم آيد ، بلكه شبح بما هو شبح ، اعم از اينكه در نفس باشد يا در آلت نفس يا در بدن مثالى ، شىء معرّف و حاكى الذات و نمودار الذات بوده ذات او و احكام او بايد كه به هيچ وجه از سنخ ذات شىء ، و معرف و حاكى الذات نباشد ، يعنى شبح حقيقى جسم تعليمى عينى كه حجم متناهى ذى وضع شبحى است بايد كه تناهى و ذى وضعيتش ، شبح تناهى و ذى وضعيت جسم تعليمى عينى باشد و تجزّى و انقسام و قابل زيادى و كمى شبحى او ، شبح تجزّى و انقسام و زيادى و كمى جسم تعليمى عينى باشد ، نه مثل ذات و احكام او و نه از سنخ « 3 » ذات و احكام او ، و الّا معرف و حاكى حقيقى نبوده ، ذات آنها و احكام آنها متشابه خواهد بود نه مباين بالذات ؛ يعنى لازم آيد كه چنانكه دو جسم تعليمى عينى در موضوع واحد و حيّز واحد جمع نتوانند شد و سياه و سفيد عينى در موضوع واحد جمع نتوانند شد ، همچنان دو شبح جسم تعليمى و شبح سياه و سفيد نيز در موضوع واحد جمع نتوانند شد ، و اين خلاف ظاهر است . چه ما مىبينيم كه اشباح متعددهء مساوية المقدار در نفس انسانى جمع مىتواند شد در حيّز واحد ، بلكه اشباح متعددهء متفاوتة « 4 » الأقدار جمع توانند شد در موضوع واحد ، از آن جهت كه در همان موضوع روحانى كه شبح مقدارى كوچك حلول كرده است بعينه ، به همان « 5 » موضوع شبح مقدارى بزرگ حلول كرده است بعينه ، بلكه به همان موضوع روحانى كه مركز دايرهء شبحيه محلول كرده است بعينه ، محيط آن دايره حلول كرده است بعينه . و همچنين شبح « 6 » سياه و سفيد و ساير متضادات ، بلكه شبح نقيضين ، يعنى شبح وجود و شبح عدم آن وجود ، و شبح ثبوت و سلب ، و كلى و جزئى ، و عقلى و حسى حلول كردهاند در همان موضوع واحد
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و .
( 2 ) . ( م ) : ملرم .
( 3 ) . ( م ) : شبح .
( 4 ) . ( م ) : متفاوت .
( 5 ) . ( م ) : بهما ؟ ؟ ؟ .
( 6 ) . ( م ) : شى .