تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
به طريق أولى در جوف فلك قمر نگنجند « 1 » مگر بر سبيل تعاقب . و چون ابدان عينى اشخاص « 2 » اين انواع در جوف فلك قمر عينى نگنجند « 3 » ، البته بايد كه ابدان مثالى آنها نيز در جوف فلك قمر مثالى بل در جوف نه فلك مثالى نگنجند « 4 » دفعتا ، چنان‌كه ظاهر است . و اگر از قسم دويم است ، بايد كه در ما بين هر كره از كرات منضودهء سماوات تسع « 5 » و اسطقسات أربعه خلأيى شبحى موجود باشد ، و وجود خلأ فى نفسه محال است ، أعم از اينكه عينى باشد يا مثالى ، از آن جهت كه اعتقاد به وجود خلأ كردن ، عدم را مشار إليه كردن است در خارج من حيث لا يشعر . و مع ذلك اگر به فرض محال ، مثال قائم به ذات موجود باشد ، دخلى در علم حصولى و شبحى ما ندارد ، از آن جهت شك نيست كه علم حقيقتى است متعلق الذات . و شك نيست كه ما وقتى كه متوجه باشيم به بدن زيد محسوس ، متعلق علم ما بدن عينى زيد است نه بدن صنمى زيد در عالم مثال . و شك نيست كه بدن عينى زيد معلوم و محسوس است . و شك نيست كه ما به العالمية ما صورت شبحى است در نفس ما ، نه صنم شبحى خارج از ذات ما . و شك نيست كه وقتى كه شبح بدن زيد در ما موجود مىشود ما متوجه به آن شبح مىشويم كه بدانيم او را . و در اين وقت متعلق علم ما عين آن شبح بدن زيد است نه صنم شبحى خارج از ذات ما . و شك نيست كه همان شبح بدن زيد كه علم ماست به علم حضورى مىماند كه در جايى « 6 » مخزون و باقى باشد تا ما هروقت كه خواهيم ملاحظه كنيم او را به علم حضورى ، نه صنم شبحى مفارق را . و چون وجود صنم شبحى مفارق باطل شد و عالم بودن ما به آن صنم و [ در ] خزانهء خيال ما بودن او باطل شد ، پس باقى ماند كه حالّ باشد در نفس ما ، يا در قوه و آلت نفس ما ، يا در آلت نفس فلكى . گوييم : اگر اين صورت شبحى كذايى حال باشد در نفس ما ، يا در قوه و آلت ما ، البته بايد كه به هر استعدادى كه مستعد شود به استعداد عينى حادثا ، بتمامه به آن استعداد
هامش
( 1 ) . ( م ) : نگنجد . ( 2 ) . ( م ) : اشخال . ( 3 و 4 ) . ( م ) : نگنجد . ( 5 ) . ( م ) : تسعه . ( 6 ) . ( م ) : جاى .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 645 | عليقلى ابن قرچغاى خان