مستعد شود نه به جزئى مستعد به استعدادى و به جزئى ديگر مستعد به استعدادى ديگر .
و چون حال چنين باشد ، پس نفس يا قوه و آلت نفس وقتى كه متشبح شود به شبح حجم عينى بزرگ و سفيد ، و بعد از آن متشبح شود به شبح حجم عينى كوچك و سياه ، اگر شبح اولين و استعداد او را ، زايل شود ، لازم آيد كه ما ديگر متوجه به آن صورت شبح نتوانيم شد اصلا ؛ و ملاحظه نتوانيم كرد او را اصلا ، مگر به احساس جديد ، و نه چنين است . و اگر باقى مىماند در ما يا در آلت ما ، فحينئذ استعداد آنها كه دو عرض عينى متخالف در غايت خلافند ممتازند از يكديگر و صورت شبحى آنها نيز كه مانع آنهاست ، ممتازند از يكديگر به امتياز عقلى يا وهمى ، يا ممتاز نيستند . و اگر ممتازند از يكديگر ، خالى از اين نيست كه صورت شبحى كروى اول كه حلول كرده است به تمام محل بىواسطه ، صورت شبحى كروى دويم كه بعد از او حلول كرده است به تمام محل او نيز بىواسطه حلول كرده است يا به واسطه « 1 » كره اول . پس اگر به واسطه « 2 » حلول كرده باشد ، لازم آيد كه ما وقتى كه ملاحظه كنيم صورت دويم را ، به توسط صورت اول ملاحظه كنيم نه متصل به نفس يا به آلت نفس ؛ و نه چنين است . و مفاسد ديگر نيز لازم مىآيد كه ذكر آنها باعث تطويل است . و اگر بىواسطه حلول كرده باشد ، لازم آيد اجتماع استعدادين متضادين آنها و صورتين شبحيتين « 3 » متضادتين آنها در آن واحد در محل واحد ، و هو محال .
و اگر [ ممتاز ] نيستند از يكديگر مطلقا ، بلكه اشاره عقلى بأحدهما عين اشاره به آن ديگر است ، لازم [ آيد ] تداخل و اتحاد ماهيات موجوده ، و اين نيز باطل است بالبديهه . و مع ذلك ، لازم آيد كه صورت شبحى بزرگ و سفيد عين صورت شبحى كوچك و سياه بوده چشم « 4 » نفس حسى ، بل چشم « 5 » نفس مثالى يك چيز را هم بزرگ و سفيد شبحى مشاهده كند و هم كوچك و سياه . و اين اجتماع الضدين و اتحاد الضدين است بنحو أشد ، و هو أشنع و أقبح .
جوابش اين است كه گوييم : شبح حرارت و برودت أعم از اينكه منطبع باشد در
هامش
( 1 ) . ( م ) : بىواسطه .
( 2 ) . ( م ) : بىواسطه .
( 3 ) . ( م ) : شبحيين .
( 4 و 5 ) . ( م ) : جسم .