ظاهريه و به آلات حس مشترك ، البته بايد كه چيزى باشد ذى وضع و مادى ، چون جسم تعليمى عينى ، يا عارض باشد به آنچه ذى وضع [ و ] مادى و متجزى باشد به تجزى او بالعرض ، چون الوان و طعوم ، و بالجمله مبصرات و مسموعات و مشمومات و مذوقات و ملموسات و مانند آنها . و محسوس باشد به ادراك حسى و ممكن أن يشار إليه باشد به اشاره حسى ، ممتاز باشند از « 1 » يكديگر به امتياز حسى . و هر چيز كه مدرك باشد به آلت وهمى ، البته بايد كه چيزى باشد قائم به چيز ذى وضع مادى ، الّا اينكه متجزى نباشد به تجزّى آن ذى وضع ، چون محبت گوسفند با برّه و عداوت گرگ با گوسفند و أعراض نسبيه ، يعنى أين و متى و له و وضع و اضافه و مانند آنها .
و عادت حكما ، چنانكه شيخ الرئيس گويد ، جارى شده است به اينكه قسم اول را صور حسيهء جزئيه و قسم دويم را معانى حسيهء جزئيه گويند . و هر چيزى كه نه از قسم اول باشد و نه از قسم ثانى ، پس البته بايد كه نفس ناطقه به محض ذات عقلى خود يا به ذات متصف به نور عقلى خود ادراك كند نه به توسط آلت حساسه يا واهمه ، چون صور جزئيه و كليهء مرتسمه در ذاتش كه به نفس ذات خود ادراك مىكند به علم حضورى كه عين معلوم حضورى است ، نه به آلت درّاكه . و همچنين بدن و آلات بدن عنصرى را و بدن مثالى خود را بعد از خلع بدن به نفس ذات عقلى خود ادراك مىكند به علم حضورى كه علم و عالم و علوم عين « 2 » همند ، نه به توسط آلت حاسه يا واهمه . پس هرچه از قسم اول است محسوس به آلت حساسه است ، و هرچه از قسم دويم است موهوم به آلت واهمه است ، و هرچه از قسم سيوم است معقول به ذات عقلى ناطقه است . و از اين دانسته مىشود كه هر چيزى كه مدرك به علم نظرى باشد ، البته بايد كه مدرك به ادراك عقلى و ممتاز به امتياز عقلى باشد نه حسى و نه وهمى و نه خيالى ، أعم از اينكه آن مدرك نظرى جزئى باشد ، چون « عقول قادسه موجود است » و مانند آنها ، يا كلى باشد ، چون « هر چيز متغير حادث است » و مانند آنها .
شك و إزاله - مصنف - وفقه اللّه - گويد كه : اين است حق بحث و حق تحقيق در
هامش
( 1 ) . ( م ) : آن .
( 2 ) . ( م ) : غير .