او را به توجه اجمالى و مشاهده مىكند اشباح اجسام غليظ ديگر را متعاقبا تا ببيند كدام يك لياقت آن دارد كه چهار ديوار او باشد تا او را از سرما و گرما نگاه دارد . پس هريك را كه لايق اين صناعت داند به قوهء علاقهء ميل به آن صورت مشاهده كند آن صورت را و به توسط آلت محركه اين اجسام را تحصيل و تركيب كند . و بر اين قياس كن تركيب معنى جزئى را با معنى جزئى از براى مطلبى ديگر ، و حفظ مىكند آنها را به شرط آلت حافظه .
و از اين فعل نيز ظاهر مىشود كه آلتى كه هم مدرك صور باشد و هم مركّب آنها ، بايد كه غير آلت حس مشترك و واهمه و حافظه باشد ، و به اين اعتبار آلت مركبهء صور جزئيه خوانيم . و اين فعل در حيوان كاملى كه غير ناطق باشد نيز ، مثلا نحل و مانند آنكه خانه و آشيانه مىسازند براى خود ، موجود و محسوس است . و در حيوان نيز غير آلت واهمه است نه عين آلت واهمه ، چنانكه شيخ گمان كرده است .
و همچنين گاهى در بيدارى تقشير « 1 » مىكند آن صور جزئيه و معانى جزئيهء مجرد از ماده را در ذات خود از جزئيت آنها به شرط آلت متخيله ، يعنى ملاحظه مىكند ما به القوام ذات او را از وجود خاص او كه ما به الجزئية اوست ، اعم از اينكه آن صور و معانى جزئيه جوهر باشد يا عرض . و حفظ مىكند اين تصورات را نيز به آلت حافظه ، و به اين اعتبار « 2 » مقشّره خوانيم .
و همچنين گاهى در بيدارى تقشير « 3 » مىكند صفات اوّلى و بديهى را از موصوفش ، يعنى ملاحظه و مشاهده مىكند ذوات را بىصفات اوليه اينها ، و بعد از آن تميز مىكند به قوه عقليه كه كدام يك ذاتى اوست و كدام يك عارضى او ، يعنى ملاحظه مىكند صفت او را ، اگر چنين مىبيند كه در مرتبه ذات بذاته لازم تام اوست ، پس حكم مىكند كه اين صفت بايد كه لازم ماهيت او باشد . و اگر در مرتبه تشخص و وجود خاص لازم تام اوست ، حكم مىكند كه لازم تشخص و وجود خاص اوست . و اگر چنين نباشد ، حكم مىكند لازم مفارق و غير تام اوست .
و همچنين در امور نظريه گاهى كه خواهد بداند كه آيا فلان صورت كليه قياس به فلان
هامش
( 1 ) . ( م ) : نقشر .
( 2 ) . ( م ) : + و .
( 3 ) . ( م ) : تقشر .