نفس جميعا اين است كه چون به برهان « 1 » ثابت شد كه صور جزئيه و معانى جزئيه مجرد از حضور ماده در ذات نفس حاصل و مخزون است ، پس اگر در آلت حافظه يا متخيله يا غير آنها نيز مخزون و محفوظ باشد ، لغو و لا طايل خواهد بود و طبيعت و عنايت كلى الهى محال است كه موجد شىء لغو لا طايل باشد .
اما دليل بر اينكه نفس بايد كه به شرط آلت مّا لاحظ باشد به صور مخزونه در ذاتش نه [ به ] نفس ذات خود اين است كه ثابت شد كه نفس متعلق و منغمس « 2 » به روح مصورى و نباتى شاعر به ذات خود نتواند شد مگر وقتى كه عضو دماغ روح متقرر در دماغ موجود شود . و چون شاعر به ذات خود نتواند شد مگر به روح دماغى خصوصا به روح متخيله كه در تجويف بطن أوسط دماغ واقع است ، پس به طريق أولى شاعر به صور متقرره در ذات خود نتواند شد مگر به شرط روح دماغى . و أيضا اگر بىشرط روح دماغى لاحظ تواند شد به صور متقرره در ذاتش ، بايد كه به تمام ذات خود متوجه صور مخزونه بوده تمام آن صور « 3 » حاضر باشد از براى او به علم حضورى بالذات ، چنانكه در برزخ و قيامت همگى صور مكتسبهء او حاضر مىشود در نزد ذاتش .
اما دليل بر اينكه آلت لاحظه بايد كه آلت متخيله باشد نه آلت حس مشترك و نه واهمه و نه حافظه ، اين است كه شك نيست كه مركّب و محلّل صور جزئيه و معانى جزئيه ، آلت متخيله است نه آلت حس مشترك و واهمه و حافظه . پس بايد كه آلت لاحظه نيز او باشد ، چنانكه ظاهر است . و ايضا ثابت شد كه آلت حس مشترك و واهمه مدركند فقط « 4 » در ادراك حصولى نه حضورى ، و آلت حافظه حافظ است فقط نه مدرك حصولى و حضورى . پس بايد كه آلت لاحظه همين آلت متخيله باشد لا غير كه هم مدرك جميع مدركات صوريّه و معنويه است و هم مركّب و محلّل آنها و فى الحقيقه رئيس همهء آلات است .
اما دليل بر اينكه آلت حافظهء صور جزئيه بسيطه و معانى جزئيه بسيطه بلكه آلت
هامش
( 1 ) . ( م ) : برها .
( 2 ) . ( م ) : مغمس .
( 3 ) . ( م ) : صورت .
( 4 ) . ( م ) : + يا .