تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
ملاست همين سيب را و لون [ و ] حجم و شكل و [ بعد ] ما بين رائى و مرئى او را و بوى او را و مبدأ تفريح او [ مر ] قلب « 1 » را و حيّز او را و دنبال او را و باهم بودن آنها را ، ادراك كرده بودم « 2 » به علم حصولى در زمان گذشته ، و حكم مىكند كه ادراك دويم من ، يعنى ما به الحساسية دويم من مر اين سيب كذايى را مثل آن ادراكى است كه پيشتر كرده بودم اين سيب كذايى را . پس البته بايد كه نفس يا آلت نفس يا هر دو مرتسم باشد به شبح همهء اين صور و معانى جزئيه سيب كذايى . و بايد كه باقى باشد در او يا در آلت او يا در هر دو ، تا « 3 » نفس حكم تواند كرد كه اين سيب كذايى و جزء مادهء خاص او كه حالا محسوس من است عين آن سيب كذايى است كه پيشتر محسوس من بود . و ادراك دويم من مر اين سيب كذايى را مثل آن ادراك من است كه پيشتر ادراك كرده بودم او را ، و الّا اين حكم و تصديقى خواهد بود بلا تصور ، و هو محال و باطل . پس از اين بيان ظاهر شد كه نفس ما دامى كه متعلق باشد به بدن ، البته بايد كه آلتى داشته باشد كه به شرط او حافظ اين صور و معانى جزئيه باشد ، اعم از اينكه آن صور در ذات نفس ناطقه متقرر و محفوظ باشد فقط ، يا « 4 » در آلت نفس فقط يا در هر دو . و أيضا چون بعضى اوقات ديده مىشود كه آلت احساس صور جزئيه و معانى جزئيه قوى است و آلت حافظهء آن صور ضعيف بلكه باطل شده است ، و به تجربه طبى ثابت شده است كه اگر آفتى به عضو تجويف مؤخر دماغ طارى شود ، البته حافظه ضعيف يا باطل مىگردد ، پس بايد كه آلت حافظه غير آلت ادراك صور جزئيه و معانى جزئيه باشد . و چون ثابت شده است كه حواس خمس « 5 » ، هريك محسوس خود را ادراك مىكند فقط ، و آلتى ديگر هست كه مجموع ملاست و لون و شكل و بوى سيب كذايى را ادراك مىكند جميعا ، پس بايد كه مدرك جميع آنها آلتى باشد در جوف مقدم دماغ كه منبع و مجمع جميع حواس خمس بوده ، مشترك فيه آنها باشد ، و آن روح را حس مشترك محسوسات خمس ظاهريه خوانيم . و مدرك جميع معانى جزئيهء بسيطه ، آلتى ديگر باشد در جوف يلى مقدم
هامش
( 1 ) . ( م ) : قلب او . ( 2 ) . ( م ) : + بودم . ( 3 ) . ( م ) : يا در . ( 4 ) . ( م ) : اما . ( 5 ) . ( م ) : خسمه .