يقينى مىبيند كه به قيوم بودن به عنوان تعلق ، متحيّز و ذى وضع و متجزى نيست نه بالذات و نه بالعرض حقيقى ؛ و [ به ] متحرك بودن بدن ، متحرك نيست [ نه ] بالذات و نه بالعرض ؛ و به قيوم بودن صور حسيّه و خياليه به عنوان محليت ، حالّ به حلول طريانى متلبس و محصور و ذى وضع و متجزى نيست نه بالذات و نه بالعرض حقيقى .
اما به عنوان غير جدلى آن است كه در تمهيدات شرح اثولوجيا از نصّ كلام اثولوجيا خواهيم گفت - إن شاء اللّه .
پس بالجمله حق اين است كه ذات نفس ناطقه ، چنانكه ارسطو در كتاب نفس گفت ، به همه صور نورانيهء كليه و جزئيه مصوّر و متصف تواند شد ، چنانكه مدلّل گفته شد ، إلّا اينكه بعضى از آن صور را به شرط إرتسام آلات قبول مىكند چون صور و معانى جزئيهء بسيطه ، و بعضى را بىإرتسام آلات قبول مىكند چون معانى كليه ، چنانكه به تفصيل خواهيم گفت - إن شاء اللّه . و مؤيد اين براهين ما از كلام حكيم بزرگ ارسطاطاليس بسيار است ، از آن جمله آنهاست كه در فصل ششم « 1 » گفته شد .
فصل سيوم در شروع بيان حقيقت قواى باطنه و آلات آنها به مذهب مصنف - وفقه اللّه - و بيان اينكه صور جزئيه و معانى جزئيه و كلّيه [ در ] ذات نفس ناطقه [ مخزون ] است نه آلت نفس و نه عقل فعال ، در مثال تفاحهء محسوسه
گوييم : پيشتر دانسته شد كه نفس ناطقه مبدأ اثر هيچ فعلى و انفعالى نتواند شد مگر به شرط آلت ، يعنى روح غريزى كه به منزلهء دست روحانى اوست و به شرط نور و قواى فايضه به روح كه بهمنزله حيات و قوت آن دست اوست . و دانسته شد كه نفس ما دامى كه متعلق به بدن عنصرى است شاعر و عالم به ذات خود و به غير ذات خود نتواند شد [ مگر ]
هامش
( 1 ) . ( م ) : پنجم . ( ر . ك . به همين كتاب ، صص 506 - 511 )