تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
آنها ، و آلت اين را روح منور به قوه خياليه و وهّامه و لحّاظه و فكّاره خوانيم ، و نفس به شرط او هم ادراك مىكند و هم فعل ، و اين در تجويف وسط دماغ است ، به مذهب مشهور مشرحين . چهارم فعل حافظى ، و آلت او را روح و قوهء حافظه خوانيم . و نفس به شرط او همين [ ادراك ] مىكند صور جزئيه و معانى جزئيه و كليهء حاصله‌اى « 1 » كه در ذات نفس مرتسم باشد ، و اين در تجويف مؤخّر دماغ است . و دليل بر اين مطالب اين است كه نفس ناطقه وقتى كه متعلق مىشود به روح دماغى خصوصا به روح متقرر در وسط دماغ كه هم درّاكه و هم لحّاظه و هم فعّاله و فكّاره است و شاعر مىشود به ذات ساذج خود ، افاضه مىكند نور و قواى حسّاسى و وهّامى و لحّاظى و خيّالى و فعّالى و فكّارى خود را بر آلات و ارواح دماغى و به شرط آنها و به توسط آنها حسّاس و وهّام و خيّال و لحّاظ و فعّال و فكّار بالقوه « 2 » ، بالفعل مىگردد ، به اين طريق كه انسان مثلا چون سيب سرخ و خوشبوى و أملس محسوس را به دست بگيرد ، اول ملاست او را به لامسه ادراك مىكند بسيطا ؛ و بعد از آن لون او را ادراك مىكند بسيطا كه مختص به بصر است ؛ و بعد از آن امتداد معروض او را ادراك مىكند بسيطا ؛ و بعد از آن شكل او را و بعد از آن بعد و امتداد ما بين رائى و مرئى او را ادراك مىكند بسيطا ؛ و بعد از آن بوى او را ادراك مىكند بسيطا كه همگى صور جزئيه‌اند ؛ و بعد از آن مبدأ تفريح او مر قلب را ادراك مىكند بسيطا و بعد از آن حيّز او را و بعد از آن زمان او را ؛ و بعد از آن مادهء خاص او را كه محسوس بالعرض است ؛ و بعد از آن باهم بودن صور جزئيه و معانى جزئيه او را ؛ و بعد از آن ادراك خاص اين ادراكات را و زمان ادراكات آنها را ادراك مىكند كه همگى معانى جزئيه‌اند . و نفس به سبب ارتسام به صور « 3 » جزئيه و معانى جزئيه آنها عالم مىگردد به جميع اينها به علم حصولى . و چون در همان آن متوجه شود به محسوس ديگر و از آن به محسوس ديگر تا به صد محسوس بلكه به هزار محسوس متتاليا ، و بعد از آن متوجه شود به سيب « 4 » خاص كذايى كه در دست دارد ، حكم مىكند به يقين كه
هامش
( 1 ) . ( م ) : حاصله . ( 2 ) . ( م ) : + و . ( 3 ) . ( م ) : تصور . ( 4 ) . ( م ) : به سبب .