تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
يسارى ، يعنى نسبت مجرد به مادى از اين نسبتهاى حلولى سريانى ، و انطباقى و لا انطباقى مقدس و مبراست . پس تواند بود كه نسبت نفس مجرد به بدن و به هيأت بدن و به آلات و به صور مرتسمه در خزانهء خيال و حافظه ، نسبت « 1 » متعلقيت و متمميت باشد لا غير ، نه نسبت « 2 » محاذات و لا محاذات و انطباق و لا انطباق . و نسبت نفس مجرد به صورت و هيأت خيالى مرتسم در نفس ناطقه ، نسبت « 3 » محل به حالّ طريانى محض باشد لا غير ، نه نسبت محل به حالّ سريانى كه مقتضى نسبت انطباق و لا انطباق بالعرض و بالجمله مقتضى تحيّز و ذى وضعيت و تجزّى بالعرض است و از براى مصداق ناعتيت و منعوتيت و محموليت و موضوعيت همين حلول طريانى كافى است ، چنان‌كه در تعريف حلول گفته‌ايم كه حلول شىء در شىء ، قيام شىء موجودى است به شىء موجودى ، به حيثيتى كه قائم ناعت ، و قائم عليه منعوت باشد به نعت قيدى و اتصالى ، اعم از اينكه حلولش سريانى باشد چون جسم تعليمى در صورت جسمى ، يا طريانى باشد چون نقطه در شكل مخروطى ، و أعراض ذاتيه مثلا حلول قوهء تعجّب و ضحك به نفس ناطقه انسانى . و بالجمله تواند بود كه قيوم بودن نفس مجرد مر بدن و آلات بدنى را و صورت مرتسمهء در آلات را به عنوان تعلق و قيوم بودن او مر صور و مثالات حسيه و خياليهء متجزى بالوهم را كه از شدت روحانيت در افق امور مجرده‌اند و از اين جهت مناسب ذات نفس مجرد است به عنوان قبول طريان عليه و حالّ و قائم بودن آنها به نفس ناطقه به عنوان حلول طريانى باشد لا غير ، ليكن نفس ناطقه به سبب كثرت و شدت الفت و عادت و انغماس به بدن و به آلات و به صور مرتسمهء متحيّزهء ذى وضع از كنه معنى تجرد جاهل يا غافل بوده گاهى خود را كأنّه محصور و مظروف و مقبور در بدن و آلات بدن مىبيند ، و گاهى ملتبس و محفوف به لباس صفاتى و صورى و مثالى حسى و خيالى و وهمى و عقلى مىبيند ، و گاهى بعينه مثل هواى منوّر ، محل منطبع و منطبق به نور مىداند ، و گاهى متحرك به حركت بدن مىداند ، چون به حسب برهان يقينى بداند كه نسبت قيوميت او مر اينها را از اين نسبتها ، مقدس « 4 » و مبراست ، آنگاه به چشم برهان
هامش
( 1 و 2 و 3 ) . ( م ) : بسبب . ( 4 ) . ( م ) : تقدس .