و چون اين دانسته شد ، اكنون شروع به تحرير دليل شيخ و به جواب دليل شيخ كنيم و گوييم : ما حصل دليل معتمد عليه در شفا و اشارات و غير آن اين است كه گويد :
شك نيست كه ماهيت و صورت ايشان را بعد از غيبت آن صورت مشاهده مىكنيم به همان نحو كه در خارج مشاهده مىكرديم ، فحينئذ نتواند بود كه آن صورت و هيأت در نفس مجرد منطبع باشد ، و الّا لازم آيد كه محل حلول چشم راست غير محل چشم چپ باشد . و از اين لازم آيد كه نفس ناطقه كه مجرد است ذى وضع و متجزّى باشد .
و فخر رازى منع كرده است اين دليل را به اينكه بالعرض ذى وضع يا متجزى بودن ضرر ندارد به غير ذى وضع بودن بالذات ، چنانكه هيولاى أولى كه به قول خصم و به برهان ثابت است كه غير ذى وضع و غير متجزى است بالذات و مع ذلك قابل و منطبع به جسم تعليمى است و بالعرض جسم تعليمى ذى وضع و متجزى است . پس تواند بود كه نفس ناطقه نيز چنين باشد . و محقق - رحمه اللّه - رد كرده است قول او را چنانكه در شرح اشارات گويد : « أمّا إعتراضه المستفاد من الشيخ أبو « 1 » البركات و هو أنّ الهيولى غير ذات حجم و قد حكمتم بانطباع الجسمية و المقدار فيها فلم لا يجوز إنطباع المحسوسات فى النفس ؟ فالجواب عنه : إنّ الهيولى إنّما تتحصل « 2 » موجودة ذات وضع بذلك الإنطباع و النفس لا يجوز أن تصير « 3 » ذات وضع البتة » « 4 » .
و من مىگويم كه : قول ابو البركات ، اگر در واقع قول او باشد ، و دفع محقق اين قول را ، هر دو معيوب و مخالف اصول حكميه است . اما عيب قول ابو البركات اينكه ظاهر كلامش مفيد اين است كه هيولاى أولى غير ذى وضع است بالذات و ذى وضع و متجزى است بالعرض تجزّى صورت جسمى و جسم تعليمى ، به مذهب شما ، پس تواند بود كه نفس مجرد نيز چنين باشد قياس به جسم تعليمى شبحى و خيالى . و اين سند منع ، جدلى است نه واقعى ، چه پيشتر دانسته شد كه جوهر غير ذى وضعى كه بنفس ذات خود محل
هامش
( 1 ) . ( شرح اشارات ) : ابى .
( 2 ) . ( م ) : يتحصّل .
( 3 ) . ( م ) : يصير .
( 4 ) . شرح اشارات ، ج 2 ، نمط سوم ، ص 379 .