تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
مشتاق حصول بدن و لذات بدن است « 1 » يا نه . پس اگر متألّم از فقد آنها و طالب و مشتاق حصول آنها نيست « 2 » ، لازم آيد كه حال او « 3 » مساوى باشد با حال زهّاد و عبّاد ، هذا خلف و محال . و اگر طالب و مشتاق لذّات بدن است « 4 » ، پس البته بايد كه آن صور لذيذه در نفس مثالى او باشد تا طالب تحصيل آن صور لذيذه باشد ، چه اگر به هيچ وجه در نفس مثالى او ، به مذهب ما ، يا در نفس حسى عينى او ، به مذهب مشهور ، نباشد ، محال است كه نفس طالب تذكّر او نيز باشد ، چه جاى طالب تحصيل ، و الّا طالب مجهول مطلق خواهد بود . و چون طالب تذكّر او نباشد ، طالب مشاهدهء او در لوح خيال فلكى يا غير فلكى نخواهد بود به عنوان تخيّل به علم حضورى ، چه جاى آنكه مايل و طالب تحصيل بدن و لذّات مخزونه در آلت بدن باشد به عنوان تحصيل به علم حصولى . و أيضا ظاهر و بيّن است كه انسان در تمام عمر أكثر اقوال و اعمال جزئى كه از خير و شر كرده است ، بالكليه از نفس حسى و عينى و از آلت او محو و منسىّ مطلق شده است ، به حيثيتى كه به هيچ وجه در نفس حسى و عينى و در آلت حسى او نيست و طالب تذكّر او نيز نيست . و چون طالب تذكّر او نباشد ، طالب مشاهدهء او در خيال فلكى و غير فلكى نيز نيست . پس اگر اين قسم صور در نفس مثالى او نيز مخزون نباشد ، لازم آيد كه در برزخ و قيامت ، بل در بهشت و دوزخ به هيچ وجه از آنها ملتذّ يا متألّم نباشد ، چه لذت و ألم روحانى نيست مگر حصول و حصول صورت لذت و ألم در ذات ملتذ و متألم با ادراك حصولى و حلولى نه تخيل حصول لذت و ألم در ذات متخيل به علم حضورى ؛ و اين خلاف عقل و حديث شريف است . پس بايد كه اين قسم صور جزئيهء حادثه در نفس مثالى او مخزون باشد نه در بدن او ، و نه در نفس حسى و عينى ، و نه در بدن او ، و نه در نفس منطبعهء فلكى ، فثبت المطلوب . و از اين ظاهر مىشود غلط شيخ الرئيس و معلم ثانى و مانند آنها كه به نفس مثالى قائل نيستند و گويند نفوس انسانى بعد از مفارقت از بدن عنصرى اعمال حسنه و سيئهء خود را در لوح خيال فلكى مشاهده مىكند . و مؤيد اين
هامش
( 1 ) . ( م ) : هستند . ( 2 ) . ( م ) : نيستند . ( 3 ) . ( م ) : ايشان . ( 4 ) . ( م ) : هستند .