حضور باصره نيست تا نفس مدرك بالفعل باشد به عنوان حصولى ، چنانكه شيخ و جميع حكما نيز قائلند . و اگر بالفرض از آلت خيال مرتسم باشد ، آلت خيال مدرك آن صورت نيست مطلقا ، چنانكه شيخ و جميع حكما قائلند . و نفس ناطقه ناظر « 1 » و لاحظ به خزانه خيال نيست تا مدرك آن صور باشد به عنوان حضورى . پس اگر در نفس ناطقه مرتسم نباشد بالفعل ، اين حكم و تصديقى خواهد بود به آن صور ، و هو محال .
و أيضا هرگاه نفس ناطقه در حين اين حكم عالم نباشد بالفعل نه به عنوان حصولى و نه به عنوان حضورى ، پس بايد كه عالم بودن او مر آن صور را در آلت خيال ، عالم بودن حضورى بالقوهء محض باشد نه بالفعل . چه دانستى كه در مثال مذكور ، به مذهب شيخ ، عالم به علم حصولى نيست و عالم به علم حضورى نشده است اصلا ، تا تواند گفت كه عالم به علم حضورى بالملكه . پس بايد كه به هيچ وجه عالم نباشد ، هذا خلف للبديهه ، و الّا حكمش حكم جاهلان خواهد بود ، هذا خلف ، فثبت المطلوب .
و أيضا ثابت و مسلم است در نزد جميع محققين حكماى متقدمين و متأخرين كه نفس وقتى كه خواهد تركيب كند صورت را با صورت ، معنى را با معنى ، و صورت را از براى مطلبى كه نتيجهء آن فعل صناعى باشد ، البته بايد كه متوجه شود به صندوق « 2 » خيال و حافظه ، و تجريد [ كند ] صور يا معانى را كه مناسب آن مطلب و هيأت صناعى باشد . و بعد از آن ملاحظه كند آن صور را يكان يكان ، به آلت متخيله . پس اگر آن صور جزئيه به هيچ وجه در ذات نفس نبوده ، به عنوان اجمال هم مرتسم نباشد ، پس توجه نفس به صندوق خيال از براى جستن صور و معانى جزئيه ، طلب « 3 » مجهول مطلق خواهد بود ، و هو محال . پس بايد كه نفس عالم باشد به آن صور به علم بسيط و اجمالى تا يكان يكان آنها را ملاحظه كند به آلت متخيله تفصيلا به علم حصولى تفصيلى .
و أيضا بعد از اين در كيفيت وحى و رؤياى « 4 » صادقه ثابت خواهد شد - إن شاء اللّه - كه أخبار گذشته و آينده كه صور و معانى جزئيه است فايض مىشود از نفوس [ سماوى ] بر
هامش
( 1 ) . ( م ) : باطن .
( 2 ) . ( م ) : صندق .
( 3 ) . ( م ) : طالب .
( 4 ) . ( م ) : رؤيا .