چون متوجه به صور فايضه نباشد عالم بودن نفس به او به علم حضورى محال خواهد بود ، از آن جهت كه متعلق علم و مضاف إليه علم در اين وقت آن چيز است كه او را متغير ساخته است نه صورت فايضه كه ما به العالمية اوست . پس بايد كه نفس ما دامى كه متوجه به آن چيز است كه آلت او را متغير ساخته است ، عالم باشد به آن چيز به علم حصولى أولا و بالذات نه به صور « 1 » و مثالات مرتسمه در آلت به علم حضورى بالذات و به ممثّل منه آن صورت به علم حصولى يا به علم حضورى بالطبع ، چنانكه مشهور است ، فثبت المطلوب .
و ايضا چنانكه پيشتر از حكماى قديم گفته شد كه نفس ناطقه وقتى كه متعلق به بدن هيولانى مىشود ، ساذج محض و به منزلهء طفلى است كه محتاج به غذاى ضعيف ، مثلا شير باشد تا به سبب تغذّى به غذاى ضعيف ، متغذى به غذاى قوى ، مثلا نان تواند شد . و گفته شد كه صور جزئى و معانى جزئيهء نورانيه به منزلهء غذاى ضعيف و معانى كليهء نورانيه به منزلهء غذاى قوى اوست . پس حالا ببينيد اى مسلمانان كه چيزى كه غذا و كمال چيزى باشد بايد كه متصل به او بوده به عنوان حال به محل متحد باشد يا در صندوق او باشد و او به آن غذا و كمال از دور مشاهده كند و هرگز متغذّى و مستكمل به او نشود .
ببينيد تفاوت فهم متقدمين و متأخرين را كه از كجاست تا به كجا .
و أيضا شك نيست كه نفس ناطقه چون نار محسوس را ببيند شبح شكل و لون و مكان او را مشاهده مىكند ، و شبح زمان خاص او را نيز ادراك مىكند . و چون در همان آن متوجه شود به نار محسوس ديگر و از او به نار محسوس ديگر منتقلا و متعاقبا ، ماده محسوس را ادراك [ مىكند ] ، و بعد از آن از آنها متوجه مىشود به نار محسوس اولين ، حكم مىكند به يقين كه شبح شكل و لون همين آتش را و شبح مكان و زمان او را ادراك كرده بودم به علم حصولى ، يعنى حكم مىكند كه ادراك اول من مر اين نار را مثل آن ادراك نيست كه پيشتر كرده بودم اين نار را . و شك نيست كه در حين اين حكم ، شبح نارهايى « 2 » كه پيشتر ادراك كرده بود به شرط حضور ماده ، بعد از غيبت آنها از باصره ، در
هامش
( 1 ) . ( م ) : بصو .
( 2 ) . ( م ) : نارهاى .