فصل دويم در استدلال بر منطبع بودن صور جزئيه در نفس ناطقه
اما دليل بر اينكه صور و معانى جزئيه در ذات نفس ناطقه منطبع است و بر آلت نفس ناطقه معا ، نه بر آلت نفس فقط ، چنانكه از شيخ و تابعان او مشهور است ، اين است كه گوييم : در كتب محققين حكماى متقدمين و متأخرين ثابت و مسلم است كه علم و حس كه ما به العالمية و ما به الحساسية عالم و حساس است ، نفس حصول عرض شبحى نورانى است نه شرط حصول ما به العالمية و ما به الحساسية . و شك نيست كه اشتقاق ، تقييدى اتصالى است نه تقييدى انتسابى . و شك نيست كه مبدأ اشتقاق اتصالى البته بايد كه بنفس ذات قائم باشد به موصوفش نه به توسط نسبت و اضافه ، چون ماء مشمّس و زيد حدّاد . و ثابت شده است كه سميع و بصير و بالجمله حساس و مدرك جزئيات نيز ، چنان كه ارسطو صريحا گفت ، در انسان نفس ناطقه است بالذات حقيقتا نه آلات نفس و نه نفس على حدهء ديگر . پس البته بايد كه ما به الحساسية حساس نيز كه عرض شبحى نورانى جزئيه است بنفس ذات قائم باشد به نفس ناطقه نه به آلات نفس ناطقه ، چنانكه مشهور است . چه اگر صورت و مثال حسى ، حالّ و قائم باشد به آلات نفس ناطقه و نفس مدرك آنها باشد به ادراك حضورى ، لازم آيد كه مبدأ اشتقاق سميعيت و بصيريت براى نفس ناطقه بالذات نباشد و مع ذلك به اسم مشتق تقييدى « 1 » اتصالى ، سميع و بصير باشد بالذات ، هذا خلف للقول .
و أيضا شك نيست كه نفس تا متوجه به چيزى نشود ، محال است كه عالم به آن چيز شود . و شك نيست كه نفس در اول ادراك محسوسات ، متوجه به چيزى است كه آلت او را متغير ساخته باشد و اين توجّه علت آن شده باشد كه صورت نورانى محسوس بر آن آلت فايض شده باشد . و چون متوجه إليه آن چيز باشد كه آلت او را متغير ساخته باشد ، پس ما دامى كه نفس متوجه آن چيز است البته متوجه به صورت فايضه نخواهد بود . و
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و .