نگردد ؟ جواب گفت كه عقل دانستن چيزها را از وهم فراگيرد . و از آنكه چيزها در وهم اثر كند و عقل آن اثر « 1 » را فراگيرد و جدا كند ، و آنچه درست بود لازم او شود و آنچه « 2 » نادرست بود بگذارد . پس چون وهم را آفتى رسد ، بعضى از آن اثرها محو « 3 » شود . پس عقل آن را فراموش كند . و فراموشى را سبب « 4 » اين است ، چون عقل را با تن پيوند بود . و چون از تن جدا گردد « 5 » ، هيچ فراموش نكند ، از آن جهت كه دانستن چيزها به وهم محتاج نبود « 6 » » . « 7 »
و اگر گويى : هرگاه سبب غفلت و فراموشى نفس از ذات خود تعلّق به روح « 8 » متكوّن در نطفه و در عضو كبد « 9 » باشد « 10 » ، پس چون تواند بود كه سبب شعور و افاضه « 11 » نفس به ذات خود ، تعلق به روح دماغى باشد ؟ گوييم : تواند بود كه غلظت و كثافت و ظلمانيت روح متكوّن در نطفه و در كبد ، و شدت تعلق و انغماس به آن روح ، سبب غفلت و مدهوشى نفس باشد ، و رقيقيت و لطافت و نورانيت روح دماغى كه شبيه به جسم سماوى است ، سبب تذكر به ذات نورانى نفس شده مانع رجوع و توجه نفس به ذات خود نباشد ، چنانكه جسم سماوى مانع توجه نفس فلكى به ذات خود نيست .
اگر گويى بعد از شعور به ذات خود چرا صور « 12 » علميهء مبدعه مثاليه [ را ] مشاهده نتواند كرد ؟ گوييم : در مرتبه نفس چون به سبب انغماس به هيولا بسيار بسيار ضعيف است ، لهذا طاق مشاهدهء انوار شديد و صور علميهء مبدعه مثاليّه را ندارد ، لهذا همين شاعر به ذات نورى الذات خود است فقط .
اگر گويى چرا صور حادثه در ذات خود را مشاهده نتواند كرد به علم حضورى ، مگر به شرط روح دماغى متعاقبا ؟ گوييم : تواند بود كه سبب اين باشد كه چون استعداد آن صور حادثه « 13 » حاصل نمىشود در نفس مگر به شرط ميل و توجه نفس به سوى
هامش
( 1 ) . ( همان ) : اثرها .
( 2 ) . ( همان ) : آن را كه .
( 3 ) . ( همان ) : سترده .
( 4 ) . ( م ) : راست .
( 5 ) . ( مصنفات . . . ) : بود .
( 6 ) . ( همان ) : نباشد .
( 7 ) . مصنفات بابا افضل ، رسالهء نفس ، صص 445 - 448 .
( 8 ) . ( م ) : نرود ؟ ؟ ؟ .
( 9 ) . ( م ) : كند .
( 10 ) . ( م ) : + باشد .
( 11 ) . ( م ) : افاقه .
( 12 ) . ( م ) : + صور .
( 13 ) . ( م ) : + آن صور حادثه .