فصل پنجم در بيان اقسام عقل و عاقل به مسلك حكماى متقدمين
اول بدان كه حكما عقل را به دو معنى اطلاق مىكنند : يكى به معنى صورت و مثال حالّ در ذات عاقل . دويم به معنى ذات مصوّر بتلك الصورة . و چون اين دانسته شد گوييم :
عقل مطلق به اصطلاح حكما منقسم بر پنج قسم است :
يكى ، عقل بالقوه و اين ، به مسلك حكماى متأخرين كه نفس متعلق به بدن عنصرى را حادث مىدانند به حدوث بدن نه نفس مثالى متعلق به بدن مثالى أولا و بالذات و متعلق به بدن عنصرى ثانيا و بالعرض ، عبارت از جوهر مجرد نورى الذاتى است كه بهمنزله هواى ساذج محض بالقوه محض باشد از براى تصور به صور عقليه . و اين را عقل هيولانى خوانند . و به مسلك متقدمين ، كه نفس حسى را همان نفس مثالى مىدانند كه عالم باشد به جميع تدبيرات بدن عنصريه إلّا اينكه به سبب تعلق به بدن عنصرى علم به خود و به غير خود محو و منسى شده باشد ، عبارت از جوهر مجرد نورى الذاتى است كه علوم و اخلاق او مغمور باشد در نفس حسى و ناسى محض شده باشد .
دويم ، عقل فعال كه مقابل عقل بالقوهء محض است ، يعنى چنانكه عاقل بالقوه محض به هيچ وجه عاقل بالفعل نيست ، مقابل او كه مفيض صور عقليه است بر عقل هيولانى بايد كه عاقل بالفعل باشد كه علم او فعلى و ابداعى باشد نه انفعالى و انتزاعى به شرط آلات ظاهرى ، اعم از اينكه اين عقل مفيض مجرد صرف باشد از بدن مثالى و عينى چون عقول قادسه ، يا متعلق باشد به بدن مثالى و عينى مبدعه چون نفوس فلكى ، چه نفوس فلكى نيز مفيض صور عقليه توانند « 1 » شد بر نفوس حسيهء عنصريه از راه باطن ، يعنى بىشرط آلات حسيه ، چنانكه از حكماى قديم مشهور است . و دليل عقلى و نقلى بر اينكه نفس حسى عنصرى همان نفس مثالى است كه به سبب تعلق به بدن عنصرى علوم ابداعى او مغمور « 2 » است در نفس حسى ، بسيار است .
هامش
( 1 ) . ( م ) : تواند .
( 2 ) . ( م ) : معمور .