به وضع و أين مذكور . و درباره نوع انسان چنين مىگويد كه وضع و أين خاص بدن با كواكب مدبره سبب حدوث تشخص نوع انسان است نه عين ما به التشخص آن . آنگاه وى براى اثبات اينكه ما به التشخص در همه ماهيات ، وجود خاص است ، دلايلى ارائه مىكند و به ابطال و دفع شكوكى كه در اين باب مقدر است مىپردازد . از جمله اين اشكال مقدر را كه : ماهيت نوعى متكثر الافراد تا متخصّص و متشخّص نگردد موجود نمىشود يعنى وجود متأخر از تشخص است چگونه مىتواند ما به التشخص باشد ، چنان كه اجماع حكماست كه : « الشىء ما لم يتشخص لم يوجد » ، چنين پاسخ مىدهد كه معنى اين قول حكما اين است كه الشىء ما لم يتشخص فى علم الجاعل لم يوجد عن الجاعل ، نه ما لم يتشخص فى خارج علمه لم يتصف بالوجود .
تغاير و اقسام آن
وى تغاير را فرع تكثر مىداند و آن را به دو قسم تقسيم مىكند : يكى تغاير بالذات ، و ديگرى تغاير بالعرض . تغاير بالعرض را عبارت مىداند از تغايرى كه به واسطهء تغاير بالذات باشد ، مثل تغاير ذات واحد به تغاير صفات حقيقيه . تغاير بالذات را منحصر در سه قسم مىداند :
1 . تغاير حقيقى صرف كه دو چيز از يكديگر به اشاره حسى يا عقلى منفصل از هم باشند .
2 . تغاير اعتبارى صرف كه عبارت است از تغاير در ذهن كه در خارج اصلا ممتاز نباشند ، مثل تغاير صفات واجب الذات از يكديگر و از ذات واجب به تغاير اعتبارى .
3 . تغاير ضمنى كه عبارت است از تغايرى كه نه ممتاز و منفصل از هم باشند در خارج صرفا و نه غير ممتاز باشند صرفا . اين قسم تغاير را برزخ ميانه تغاير حقيقى صرف و اعتبارى صرف مىداند .
تغاير حقيقى صرف را نيز بر چند قسم مىداند : يا هر دو شىء متغاير « اصيلى » اند ، مثل تغاير هر ماهيت موجود « اصيلى » با ماهيت موجود « اصيلى » ديگر ؛ يا هر دو تضمنى است ، مثل ماهيت و وجود ؛ يا تغاير دو شىء تبعى ، مثل تغاير انسان با قوهء ضحك خود .