كند . و حس بويايى « 1 » آن « 2 » شناسد كه موافق و خوش بود « 3 » يا مخالف و ناخوش ، و نتواند بود « 4 » كه بوى گل را از بوى ميعه « 5 » جدا كند ، و نه بوى صبر را از بوى مرنگ « 6 » ، از آن جهت كه « 7 » ما همين را « 8 » دانيم كه بويهايى « 9 » خوش است و بويهايى « 10 » ناخوش است « 11 » ، و فصول و اصناف مختلف را به قوهء بويايى « 12 » نتوانيم شناخت . و اين از آن است كه چون حاسه از ادراك محسوس « 13 » عاجز « 14 » بود ، از صفت اصناف هريك را با « 15 » هم عاجز بود . و چون صفت « 16 » هريك نتوانيم كرد ، نام هريك را « 17 » نتوانيم برد . پس نام چيزهاى چشيدنى برايشان نهيم و گوييم : اين خوشبوست و اين ناخوشبوى ، و از اين بوى شيرينى همين « 18 » آيد و از آن بوى ترشى .
پس گفت : همچنانكه صنفى از جانوران كه چشم ايشان « 19 » ديدنيها را نيك نبيند « 20 » از سختى چشم ايشان ، چون جانوران دريا و اصناف ملخ و مانند آنها « 21 » كه به غير از سياهى و سفيدى جدا نتواند كرد ، بينايى ايشان از ديگر لونها عاجز است « 22 » . و گفت : اگرنه چنان است « 23 » كه بوييدن ما ، به هوا كوفتن هواست « 24 » به مجارى بويايى « 25 » ، پس جانوران كه بينى ندارند بويها را « 26 » چگونه دريابند « 27 » ؟ جواب گفت خود را كه از گذرها كه تعفن خود را بر آن توان بوييد « 28 » ، چون اروق و مانند آنكه از اندرون به شامه رسد « 29 » . پس بوى توانند
هامش
( 1 ) . ( م ) : بوياى .
( 2 ) . ( مصنفات . . . ) : همان .
( 3 ) . ( همان ) : + و .
( 4 ) . ( همان ) : - .
( 5 ) . ميعه ، عطر بسيار خوشبويى است كه از صمغ درختى از درختان رومى گرفته مىشود .
( 6 ) . ( همان ) : مرّ .
( 7 ) . ( همان ) : بلكه .
( 8 ) . ( همان ) : - .
( 9 و 10 ) . ( م ) : بويهاى .
( 11 ) . ( مصنفات . . . ) : - .
( 12 ) . ( م ) : بوياى .
( 13 ) . ( مصنفات . . . ) + خود .
( 14 ) . ( همان ) : + و سست .
( 15 ) . ( همان ) : - را با .
( 16 ) . ( همان ) : + كردن .
( 17 ) . ( همان ) : + هم .
( 18 ) . ( همان ) : همى .
( 19 ) . ( مصنفات بابا افضل ) : كه مژگان چشم ندارند .
( 20 ) . ( همان ) : نبينند .
( 21 ) . ( همان ) : آن .
( 22 ) . ( همان ) : جز سپيدى و سياهى نتوانند از هم جدا كردن به بينايى ايشان و از ديگر لونها عاجز آيند . . .
( 23 ) . ( همان ) : زانست .
( 24 ) . ( همان ) : گرفتن است .
( 25 ) . ( م ) : بوياى .
( 26 ) . ( مصنفات . . . ) : - .
( 27 ) . ( همان ) : يابند .
( 28 ) . ( همان ) : كه بدان توان بوييد آن حيوانات كه بينى ندارند دارند و هيچ مانع نيست هوا را از رسيدن بدان مجارى .
( 29 ) . ( همان ) : - چون اروق و مانند آنكه از اندرون به شامه رسد .