صادق است نه حقيقتا . و چون اين حكم مجازا صادق باشد ، پس بايد كه خلاف اين معنى حكم و تصديق به اينكه مبصر بودن شبح مرآتى عين مبصر بودن شبح مرآتى است حقيقتا و واقعيا نه عين مبصر بودن ذى شبح ، حقيقتا و واقعيا صادق باشد نه مجازا ، فثبت المطلوب .
و ايضا اگر ديدن شبح عين ديدن ذى شبح باشد ، لازم آيد كه ما وقتى كه انگشت دست راست خود را به آينهاى « 1 » كه در دست چپ باشد ملصق سازيم ، آن انگشت را و مكان آن انگشت « 2 » را به توسط آينه همان در طرف راست و در مكان راست ببينيم « 3 » نه در طرف چپ و در مكان چپ ، و حال آنكه ما شبح را در طرف چپ و در مكان چپ مىبينيم . پس بايد كه ديدن شبح در طرف چپ و در مكان چپ ، ديدن حقيقى و واقعى باشد نه غير واقعى ، فثبت المطلوب .
و ايضا گاهى رؤيت شبح متحقق مىشود بدون توجه و بدون وضع و محاذات آلت باصره با ذى شبح ، چنانكه گاهى انسان به جرم آينه متوجه است على حدّه ، و بصير است به او على حدّه ، و به چيزى كه مقابل آن آينه باشد در عقب انسان متوجه نيست و آلت باصرهاش محاذى او نيست ، و چيزى كه نفس به او متوجه نباشد و آلت باصرهاش محاذى او نباشد ، محال است كه مبصر شود حقيقتا ، بالبديهه . و مع ذلك به شبح او در آينه متوجه و بصير است حقيقتا . پس چون تواند بود كه مبصر و متوجه إليه بودن شبح ، عين مبصر و متوجه إليه بودن ذى شبح باشد به توسط مرآت .
پس بالجمله چون دانسته شد كه ديدن شبح مرآتى ، ديدن غير واقعى از قسم اول نيست ، پس به طريقى اولى ديدن غير واقعى اقسام ثلاثه ديگر نخواهد بود ، چنانكه ظاهر است . و چون ديدن شبح مرآتى به هيچ نحو ديدن غير حقيقى و غير واقعى نباشد ، پس بايد كه مبصر حقيقى و واقعى باشد ، فثبت المطلوب .
اما دليل بر اينكه انطباع ، طريانى است نه سريانى ، اين است كه شبح منطبع در آينه منقسم نمىشود به انقسام و انكسار آينه . و هر [ چه ] چنين باشد ، البته حلولش طريانى
هامش
( 1 ) . ( م ) : آينه .
( 2 ) . ( م ) : نگشت .
( 3 ) . ( م ) : نبينيم .