كند ، در اين وقت ظلّ نور علمى از عقل فعال ، يا از نفوس سماوى ، يا از واهب ديگر فايض مىشود بر آن نفس اجمالا به فيض و رشح ضعيف ضعيف كه به منزلهء حشم نفس است . پس نفس عالم مىشود به آن محسوس به علم حضورى اجمالى و چون عالم شود به آن محسوس « 1 » اجمالا ، بعد از آن به سبب تنوّر « 2 » به نور علمى حضورى فايضه بر ذاتش كه بهمنزله حشم اوست ، متوجه مىشود به قوت نهوضيهء ذاتيهء خود به آن محسوس كه به بدن او مصادم شده بود از براى علم حصولى تفصيلى او ، و إلّا طالب و متوجه نتواند بود به مجهول مطلق . پس مستعد مىشود اين آلت از براى كيفيت روحانى ملموس دفعتا .
پس مكيّف مىشود به شبح روحانى آن ملموس از واهب الشيخ دفعتا و طريانا . و به شرط تكيّف اين آلت به كيفيت روحانى ملموس ، نفس حيوانى مستعد مىشود از براى قبول كيفيت روحانى ملموس از واهب الإستعداد دفعتا ؛ و مكيّف مىشود به كيفيت روحانى أشد ملموس از واهب الشبح دفعتا و طريانا . پس نفس متوجه مىشود به روح خيالى ، و افاضه مىكند نور و شعاع خود را بر آن آلت خيال . پس به شرط توجه نفس به روح خيالى ، مستعد مىشود روح خيالى « 3 » از براى قبول شبح روحانى ملموس . پس مصوّر مىشود به شبح روحانى ملموس از واهب الشبح دفعتا و طريانا به نحو أشد و أقوا از شبح روحانى حس مشترك . على هذا القياس در احساس مذوقات و مشمومات و مسموعات كه اين نحو محسوسات چون بعضى بعينه و شخصه ملاصق آلات مىشوند بىتوسط هوا ، و بعضى بكيفيته ملاصق آلات مىشوند به توسط هوا ، آنگاه نفس متوجه مىشود به آن محسوس ، و منطبع مىشود به شبح روحانى به انطباع روحانى و طريانى .
اما در احساس مبصرات چون محسوس او ، يعنى الوان ، و آلت مدركهء او و نفس متعلّق به آن آلت قليل الجسمانى است و كأنّه برزخى است ميانهء روحانى و جسمانى ، لهذا آن علم « 4 » حضورى اجمالى كافى نيست از براى توجه نفس به الوان و از براى إعداد و استعداد او از براى فيضان صورت شبحى حسى الوان ، بلكه بايد كه به آن نور ضعيف
هامش
( 1 ) . ( م ) : يا به محسوس .
( 2 ) . ( م ) : منور .
( 3 ) . ( م ) : خيال .
( 4 ) . ( م ) : علمى .