الأحكام باشد تا آن آلت طاقت مباشرت به آن مسموع داشته ، به شرط مباشرت آن هواى مكيّف به كيفيت مسموع به آلت مسموع و به شرط توجه نفس به آن هواى مكيّف به مسموع دفعتا ، آن آلت مستعدّ فيضان صورت روحانى مسموع و منطبع به صورت روحانى مسموع شود « 1 » از واهب الشبح دفعتا . و در آلت باصره « 2 » چون لطافت و روحانيت أغلب است ، به طريق اولى طاقت مباشرت به عين مبصر نداشته ، اول بايد كه هواى ما بين رائى و مرئى به شرط توجه نفس به مرئى مستعدّ فيضان صورت و شبح روحانى مرئى و مصوّر به صورت روحانى مرئى شود دفعتا تا « 3 » آن آلت طاقت مباشرت به آن مبصر داشته باشد . پس به شرط مباشرت به آن هواى مكيّف به شبح مرئى به آلت باصره ، آن آلت مستعد فيضان صورت روحانى مرئى شود دفعتا .
پس چون اين دانسته شد ، اكنون شروع به استدلال كنيم و گوييم : اما دليل بر اينكه إبصار و ادراك نفس مر مبصر را عبارت از مصوّر و منطبع شدن نفس است به صورت و شبح روحانى مبصر ، نه محض خروج شعاع بصرى و وقوع او به مبصر ، اين است كه شك نيست كه در حين إبصار ، ادراك لون و شكل مبصر مىكنيم معا و حكم مىكنيم كه اين مبصر محسوس ، مثلا اين سيب سرخ متشكّل به شكل كروى است . و شك نيست كه در حين إبصار ، اگر تمام شروط إبصار موجود باشد و صورت و شبح مبصر بالفرض در نزد ما و در نزد حس مشترك ما نباشد ، ما مدرك آن مبصر و حاكم به اينكه اين مبصر ، مثلا اين سيب سرخ متشكّل به شكل كروى است ، نخواهيم بود . و شك نيست كه حصول اين صورت [ و ] شبح روحانى مبصر بعد از تحقق شروط تسعهء مذكوره ، و كأنّه نتيجه آنهاست ، پس بايد كه إبصار مبصر همين اتصاف به اين نتيجه باشد لا غير ، فهو المطلوب .
اما دليل بر اينكه خروج شعاع بصرى و وقوع او به مبصر شرطى از شروط إبصار است و بدون او إبصار حاصل نيست ، همان است كه پيشتر در شروط تسعه گفته شد .
اما كيفيت حصول و انطباع اشباح محسوسات خمس در نفس يا در آلت نفس تفصيلا اين است كه گوييم : چون محسوسى از محسوسات خمس به بدن و آلت نفس مصادمه
هامش
( 1 ) . ( م ) : مىشود .
( 2 ) . ( م ) : باسره .
( 3 ) . ( م ) : با .