بصرى مجاز است نه به حقيقت ، چنانكه حركت و انعكاس به نور شمس به مجاز است نه به حقيقت ؛ چه آفتاب چون از درجهء مشرق طلوع كند افاضه مىكند نور خود را بر تمام هوا « 1 » به شرط جسم كثيف دفعتا نه تدريجا و تحريكا . و اگر نور او حادث شود در هوايى كه ملاصق سطح جسم صلب يا جسم صيقلى باشد ، از آن نور ملاصق سطح جسم صلب ، حادث مىشود نور ديگر در هوايى كه مقابل آن جسم صلب يا در يمين و يسار او باشد به شرط جسم صلب ديگر . و لهذا اين نور دويم كه به واسطه نور آفتاب حادث است در هواى ديگر ، ضعيفتر از نور اول است كه حادث از آفتاب است . و همچنين اين نور به اين نحو حادث مىشود منعكسا تا آنكه از نهايت ضعف به حدى مىرسد كه علت حدوث نور ديگر نتواند شد . همچنان نور و شعاع نفس كه حادث مىشود در هوا به شرط آلت باصره و به شرط مبصر دفعتا ، اگر آن مبصر جسم صقيل « 2 » باشد ، از آن نور ملاصق سطح مبصر ، حادث مىشود نور ديگر در هوايى كه مقابل آن جسم صقيل يا در يمين يا در يسار او باشد به شرط مبصر ديگر دفعتا . و همچنين اگر او نيز صقيل باشد ، منعكس مىشود به مبصر ديگر دفعتا تا آنكه منتهى شود به جسم غير صقيل ، إلّا اينكه چون اين نور روحانى نفس مجرد است نه نور جسمانى جسم آفتاب ، لهذا به سبب اوساط متكثره قوتش و شدتش كمتر ضعيف مىشود و از آفتاب بيشتر [ است ] . پس ، از اين دانسته شد كه حركت و نفوذ شعاع بصرى و شمسى و انعكاس و انعطاف آنها همان عين حدوث آنهاست در موضوعات مختلفه . و تعبير از اين معنى به حركت و نفوذ و انعكاس به مجاز است نه به حقيقت .
اگر كسى گويد كه شعاع بصرى اگر در خارج بصر قائم به هوا باشد لازم آيد كه سهم الشعاع بصرى در انسان كه يكى واقع در طرف يمين آنها و يكى واقع در طرف يسار آنها باشد و يكى از آنها به مبصر واقع در يمين و يكى از آنها به مبصر واقع در يسار نگاه كند ، بايد كه در ما بين هوا متقاطع شوند و هر دو مشوش شوند ، و نه چنين است ، بل لازم آيد كه سهم الشعاع بصر دو انسان كه هر دو مقابل يكديگر باشند متداخل شوند ، فحينئذ بايد
هامش
( 1 ) . ( م ) : هو .
( 2 ) . يعنى جلادار و برّاق .