هر چيزى كه حدوث او در چيزى دفعى و آنى باشد ، البته بايد كه سبب او در آن چيز به عنوان شرطيت محض باشد نه به عنوان تأثيرى و تأثرى .
قانون - هر حالّ و محلّ كه هر دو منقسم و منفصل توانند شد بالذات يا بالعرض حقيقى ، يا أحدهما بالذات و ديگرى بالعرض ، البته حلول آنها در آن محل سريانى است نه طريانى و بالعكس . و هرچه چنين نباشد ، طريانى است نه سريانى .
قانون - هر دو عرض مختلف بالنوع كه مشوّش يا مبطل يكديگر بوده جمع نتوانند « 1 » شد در محلّ واحد ، البته حلول آنها در آن محل سريانى است ، چون حلول سواد و بياض و شيرينى و ترشى در محل واحد و مشوّش بودن آنها يكديگر را يا مبطل بودن آنها يكدگر را ، و حدوث لون أغبر و طعم ميخوش .
اما هر دو عرض مختلف بالنوع كه مشوّش يا مبطل يكديگر نبوده جمع توانند « 2 » شد در محل واحد ، لازم نيست كه حلول آنها در آن محلّ البته طريانى باشد ، بلكه تواند بود كه سريانى باشد ، چون حرارت و يبوست كه حلولشان سريانى است در محل واحد و مشوّش به يكديگر نيستند . و تواند بود كه طريانى جسمانى باشد ، چون صورت شبحى جسم آينه و صورت شبحى كه منطبع باشد در آن آينه ، كه هر دو منطبعند مجموعا در سطح آينهء ديگر كه مقابل او باشد در آن واحد ، و مع ذلك مشوش به يكديگر نيستند ، يا طريانى روحانى باشد ، چون حلول قواى ثمانيهء فايضه بر آلت لامسه ، يعنى قوت مدركهء حرارت و برودت ، و رطوبت و يبوست ، و ملاست و خشونت ، و ثقل و خفت در جسم متشابه الأجزاى « 3 » لحمى يا عصبى كه همه اين قواى ثمانيه مبادى افعال و آثار ممتازهاند ، حالّ در هر جزء از اجزاى اين جسم مجتمعة نه متفرقة ، و مع ذلك مشوش به يكديگر نيستند و منقسم به انقسام محل نيز نمىشوند ، و الّا لازم آيد كه محلّ اينها چون منقسم شود به يك انقسام ، به ازاى هر دو قوه انقسامات بسيار واقع شود در آن واحد ، يا قوتشان ضعيفتر شود ، و نه چنين است . و چون حال چنين باشد ، پس البته قواى حال منطبق به محل نبوده ، حلولش طريانى خواهد بود نه سريانى . و همچنين حلول صور خياليهء
هامش
( 1 ) . ( م ) : نتواند .
( 2 ) . ( م ) : نتواند .
( 3 ) . ( م ) : متشابه به الاجزاء .