تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
متناظرين به مردمك يكديگر ، جسم شفاف ما بين رائى و مرئى آنها هم مكيّف به صورت مردمك زيد و هم مكيف به صورت مردمك عمرو شده ، صورت هر دو مشوش شود و احساس واقع نشود ، و نه چنين است . و همچنين اگر فرض كنيم كره را كه در او شش سوراخ باشد تا مركز به قدر مردمك ديده ، به حيثيتى كه مشتمل باشد بر سه قطر متقاطع بر آن مركز ، و سه كس نگاه كند از سه سوراخ آن كره به آنچه در مقابل آن سوراخها باشد از الوان مختلفه ، فحينئذ البته بايد كه هواى واقعه در مركز هم مكيّف به مبصر زيد باشد و هم مكيّف به مبصر عمرو و خالد . و بنابراين وضع ، بايد كه هواى مكيّف به آن مبصرات مختلفه مشوش يا مركب از الوان مختلفه باشد ، و نه چنين است . و ايضا اگر ما بين رائى و مرئى بايد كه منفعل و مكيّف روحانى مبصر باشد ، چنان‌كه شيخ در شفا گويد ، لازم آيد كه در إبصار ستارهء زحل هفت آسمان منفعل و مكيّف به شبح روحانى شوند ، و انفعال اجرام سماوى و تكيّف آنها به كيفيات حادثه امر محال است . و ايضا اگر ما بين رائى و مرئى جسم شفاف باشد ، الّا اينكه مرئى منوّر باشد به نور شمس يا نار فقط ، يا بعضى از هواى ما بين ، نه كلّ ما بين رائى و مرئى ، فحينئذ بايد كه آنچه مجاور مرئى باشد مكيّف به كيفيت روحانى مبصر باشد ، نه كلّ جسم ما بين رائى و مرئى . و چون چنين باشد ، بايد كه جسم ملاصق روح باصره ، مكيّف به كيفيت مبصر نبوده ، إبصار واقع نشود ، و حال آن كه در چنين « 1 » فرض إبصار واقع مىشود ، هذا خلف لقولكم . و ايضا اگر در إبصار ، هواى ما بين رائى و مرئى مكيّف شود به شبح محسوس ، هرآينه بايد كه چون به سبب باد متحرك و زايل شود از محاذات رائى و مرئى ، إبصار واقع نشود ، چنان‌كه حال در شامه و سامعه است ، و حال آنكه ابصار واقع شود ، پس بايد كه هوا مكيّف نشود . و ايضا اگر إبصار به انطباع باشد ، بايد كه شكل و مقدار عظيم الجثه ، مثلا جبل ، چنان‌كه در خارج موجود است به همان نحو در آلت باصره منطبع باشد ، تا احساس و إبصار ، حق و مطابق واقع باشد . پس اگر جبل در قدر مردمك منطبع شود ، بايد كه قدر جبل در قدر مردمك منطبع و منطبق باشد ، يا بايد كه جبل را عظيم الجثه و بدن خلاف واقع باشد ، و اين هر دو
هامش
( 1 ) . ( م ) : حين .