و اول « 1 » از بينايى درگرفت و دليل بر « 2 » بينايى از لون جست كه لون از بينايى آسان يا بتر است ، كه چون پيدا شود كه لون چيست ، پيدا شود كه بينايى چيست . « 3 » . پس گفت : رنگ تمام جسم صافى شفاف است ، چون جسم هوا « 4 » و آنچه بدان « 5 » ماند ، كه لون است آنكه اجسام را كه صافى باشد و شفاف از قوت به فعل آرد . و گفت : ضوء نيز اينچنين « 6 » كند در جسم ، إلّا اينكه « 7 » لون بذات خود جسم صافى به قوت را « 8 » بفعل آرد و ضوء بذات نكند ، بلكه به عرض ، از آن جهت « 9 » كه ضوء رنگ را بردارد و به جسم صافى دهد به ميانجى هوا ، پس جسم رنگين شود بفعل . پس بر اين « 10 » نوع ضوء مانند جسم رنگين شد به قوت به آن كه « 11 » لون را بردارد نه به آنكه به لون در بود . پس ضوء حامل است و تمامكنندهء جسم رنگين به قوت را به آنكه رنگ « 12 » برگيرد نه به آنكه لون را ملوّن « 13 » كند . پس ضوء حامل بود لون را و لون چيزهاى « 14 » را كه به قوت در تحت بينايى افتد » « 15 » .
مصنف - وفقه اللّه - گويد كه : ترجمه و تفسير اين كلام ارسطو خالى از اغلاق و تشويش نيست ، اگر متن كلام ارسطو به ما مىرسيد گمان داشتم كه - به توفيق اللّه - به از اين بيان كنم ، و اين كلام را نيز به قدر وسع سعى مىكنم كه بسازيم . گوييم : اول بايد دانسته شود كه جسم بر دو قسم است : يكى آنكه مانع باشد مر نفوذ شعاع بصرى را و اين را جسم كثيف خوانند . و اين مخصوص مركبات عنصرى و بعضى از اجسام بسيطهء سماوى است . دويم آنكه مانع نباشد و اين جسم را لطيف و شفاف خوانند . و شك نيست كه جسم بما هو جسم ، اعم از اينكه كثيف باشد يا لطيف ، مرئى نيست مگر به لون و لون موجود نيست مگر در جسم شفافى كه محفوف و مماسّ باشد به سطح جسم كثيف ، به شرط حلول ضوء در آن جسم شفاف يا در جسمى كه عين نيّر باشد . پس در وجود لون در جسمى كه
هامش
( 1 ) . ( همان ) : - .
( 2 ) . ( همان ) : + ماهيت .
( 3 ) . ( همان ) : و نيز چون پيدا شد كه چيست لون پيدا شد كه چيست بينايى .
( 4 ) . ( همان ) : + و آب و بلّور .
( 5 ) . ( همان ) : به دو .
( 6 ) . ( همان ) : همچنين .
( 7 ) . ( همان ) : آنكه .
( 8 ) . ( م ) : ا .
( 9 ) . ( مصنفات بابا افضل ) : - .
( 10 ) . ( همان ) : بدين .
( 11 ) . ( همان ) : بدان كه .
( 12 ) . ( همان ) : + را .
( 13 ) . ( همان ) : به لون .
( 14 ) . ( همان ) : چيزهايى .
( 15 ) . همان ، ص 216 .