چون « 1 » اين سؤال را « 2 » مطلق راند در اطلاق سخن ، ياد قوت كرد و گفت : قوت بر دوگونه است : « 3 » يكى به قبول ، چنانكه كودك را گويند كاتب « 4 » است بقوه ، از « 5 » براى آنكه تعليم دبيرى قبول تواند « 6 » كرد . دويم « 7 » به آراستگى و شايستگى بود ، چون مرد دبيرى كه بالفعل ننويسد ، اما هرگاه كه خواهد بنويسد آراسته باشد مر « 8 » دبيرى را . و چون ملخّص كرد قوه و انواعش را ، گفت : ما چون حاسّ را مانند محسوس گفتيم ، به معنى دويم گفتيم « 9 » ، چون كاتب حاذق و آراسته از آن جهت كه حاسّ به قوت هر وقت كه محسوس حاضر شود « 10 » ، حاس مانند او شود بفعل . و اين نوع از قوت به فعل رسد بىآنكه مستحيل گردد ، مگر آنكه « 11 » كسى خواهد كه به فعل آمدن را از قوت به معنى دويم ، استحالت گويد به مجاز ، از آن جهت « 12 » كه استحالت به حقيقت نباشد مگر به حركت و زمان . و استحالت حاس يا محسوس بىحركت و زمان باشد . پس آگهى داد از انفعال و گفت : انفعال بر دو نوع « 13 » بود : يكى انفعال تباهكار ، دويم انفعال تمامكار . اما انفعال تباهكار ، چون انفعال سفيدى از سياهى كه سفيدى چون از سياهى منفعل گردد تباه شود و سياه گردد . اما انفعال تمامكار ، چون انفعال هوا از روشنى كه روشنى هوا را روشن كند « 14 » بىآنكه هوا را تباه كند ، بلكه تمام كندش . همچنين حس بصر مثلا « 15 » از محسوس خويش منفعل شود و بدان انفعال تمام و كامل گردد بىآنكه تباه شود .
پس چون وصف حواس كرد به وصف « 16 » عام مر همه را ، آغاز كرد به صفت يكيك از حواس « 17 » . و دليل بر آن از محسوسات جست . پس محسوسات را چند قسم « 18 » كرد و
هامش
( 1 ) . ( همان ) : و چون سخن .
( 2 ) . ( همان ) : - .
( 3 ) . ( همان ) : بود .
( 4 ) . ( همان ) : دبير .
( 5 ) . ( همان ) : تواند قبول .
( 6 ) . ( همان ) : - .
( 7 ) . ( همان ) : و دؤم گونه قوت .
( 8 ) . ( همان ) : دبير كه بنويسد و چون خواهد كه بنويسد آراسته و به دست نهاده باشد .
( 9 ) . ( همان ) : گوييم به قوت ، بدين معنى دؤم گوييم .
( 10 ) . ( همان ) : كه چون خواهد بنويسد و حاس به قوت مانند محسوس بود كه هرآنگه كه محسوس حاضر بود .
( 11 ) . ( همان ) : - آنكه .
( 12 ) . ( همان ) : - .
( 13 ) . ( همان ) : گونه .
( 14 ) . ( همان ) : گرداند .
( 15 ) . ( همان ) : - .
( 16 ) . ( مصنفات بابا افضل ) : كرده بود وصفى .
( 17 ) . ( همان ) : حس . . . .
( 18 ) . ( همان ) : جدا .