گفت : هيچ دانى كه حاس از ماننده « 1 » منفعل شود ، يا نه از ماننده « 2 » ، يا از هر دو ؟ و هر دو گفتار صواب است به نوعى و نوعى ، از آن جهت « 3 » كه چيز از مانند بفعل منفعل نگردد ، و از چيز نه مانند بالقوه نيز منفعل نگردد « 4 » ، بلكه منفعل شود از مانند خود بقوه نه بفعل ، چون سفيد « 5 » كه منفعل شود از سياه ، و سفيد مانند سياه نيست بفعل ، بلكه « 6 » مانند اوست بقوه ، از آن جهت « 7 » كه سفيد ممكن است « 8 » كه بگردد و سياه شود . و همچنين گرم مانند نيست بفعل سرد را و مانند اوست بقوه « 9 » . و چون آگهى داد كه انفعال چگونه پذيرد منفعل ، گفت « 10 » : چه افتاد و حواس را كه « 11 » خود را نمىيابند كه نه بينايى ، بينايى را بيند و نه ذوق ، ذوق را بچشد ؟ « 12 » و همچنين ساير « 13 » حواس . « 14 » پس سخن را برگشود « 15 » در اين سؤال و گفت : حواس مانند محسوساتند بقوه ، چون محسوس حاضر گردد ، حاس صورت وى را بپذيرد ، پس مانند او شود بفعل ، چون شمع كه نقش انگشترى را قبول كند .
پس صورت نقش شمع چون صورت نقش انگشترى شود . پس « 16 » از براى اين گفت كه حاس مانند محسوس است بقوه . چون منفعل گردد از محسوس ، مانند محسوس باشد بفعل و يافتن محسوس را حاس بدان بود كه منفعل گردد از محسوس به قبول كردن اثر و صورت محسوس را « 17 » . و بدين نوع حاس محسوس را بيابد . و بازگشت به سخن و گفت :
قوت حسى سزاوار شود به محسوس « 18 » خود و مانند او شود . و ما گفتيم كه چيز از مانند خود منفعل نگردد و قوت حسى نخست منفعل شود از محسوس ، پس دريابد ؛ و از اين « 19 » بود كه هيچ حس به خود نرسد و خود را نيابد ، براى آنكه چيز از خود منفعل نشود ، بلكه منفعل از غير تواند شد .
هامش
( 1 و 2 ) . ( همان ) : مانند .
( 3 ) . ( همان ) : - .
( 4 ) . ( همان ) : و نه از نه مانند بفعل .
( 5 ) . ( همان ) : سپيد ( در بقيهء موارد نيز چنين است . )
( 6 ) . ( همان ) : - .
( 7 ) . ( همان ) : - .
( 8 ) . ( همان ) : و شايد بود .
( 9 ) . ( همان ) : + . . . .
( 10 ) . ( همان ) : + كه .
( 11 ) . ( همان ) : - .
( 12 ) . ( همان ) : چشد .
( 13 ) . ( همان ) : ديگر .
( 14 ) . ( همان ) : + . . .
( 15 ) . ( همان ) : پس سخن راند گشوده .
( 16 ) . ( همان ) : + چون .
( 17 ) . ( همان ) : و اثر و صورتش را قبول كند .
( 18 ) . ( همان ) : حاس .
( 19 ) . ( مصنفات بابا افضل ) : + علت .