قومى ديگر گفتهاند « 1 » كه چيز غذا نه از مانند خود « 2 » كند . « 3 » از آن جهت « 4 » كه سفيد از سفيد منفعل نگردد و نه سرد از سرد و نه گرم از گرم . پس اگر غذا از « 5 » مانند تن غذاكننده باشد ، از او منفعل نگردد ، و كار غذا آن است كه مستحيل شود . پس غذا نه از مانند بود .
پس داناى يونان گفت « 6 » كه : هر دو گروه راست گفتند اما به وجهى و وجهى ، از آن جهت كه « 7 » غذا دوگونه بود : « 8 » يكى از آن است « 9 » كه به فعل غذا باشد ، دويم آن است كه به قوه غذا باشد . اما غذاى به فعل بعد از استحالت باشد « 10 » كه مانند تن غذاكننده باشد . « 11 » اما غذاى به قوه اينكه هنوز مستحيل « 12 » نباشند و طعام كه ناپخته بود ، هنوز غذا نيست « 13 » و به تن غذاكننده نماند . و همچنين ديگر خورشها كه بيرون تن باشد و هنوز به تن نرسيده و مستحيل نشده باشد « 14 » و مانند تن نشده باشد « 15 » ، آن را « 16 » غذا نكند . الّا ذو نفس ، و از اين جهت « 17 » گفته شد كه آتش غذاكننده نيست ، از آنكه ذو نفس نيست . و همچنين ديگر چيزها كه نفس ندارند غذا نكنند به حقيقت .
پس چون خبر داد كه چيست و چگونه است غذا ، گفت « 18 » : قوت غذاكننده « 19 » نگهدار تن است و « 20 » برگيرندهء او و لازم او . و دليل بر اين « 21 » ، اينكه جانور اگر غذا نيابد ، نيست « 22 » گردد و به هلاك انجامد و قوت غذاكننده اگرچه نگهدار تن است ، ليكن « 23 » تن را به حرارت نگهدارد ، از آنكه قوام تن جانور به سه چيز است : به قوت غاذيه و به حرارت
هامش
( 1 ) . ( همان ) : گفتند .
( 2 ) . ( همان ) : - .
( 3 ) . ( همان ) : + و هر دو گروه راست گفتهاند از رويى و رويى .
( 4 ) . ( همان ) : - .
( 5 ) . ( همان ) : - .
( 6 ) . ( همان ) : پس چنين گفت داناى يونان .
( 7 ) . ( همان ) : - هر دو گروه . . . از آن جهت كه .
( 8 ) . ( همان ) : است .
( 9 ) . ( همان ) : بود .
( 10 ) . ( همان ) : بود .
( 11 ) . ( همان ) : بود . و .
( 12 ) . ( همان ) : گرديده حال .
( 13 ) . ( همان ) : نه غذاست .
( 14 ) . ( همان ) : نارسيده به تن هنوز و از حال نگرديده .
( 15 ) . ( همان ) : ناشده .
( 16 ) . ( همان ) : + به .
( 17 ) . ( همان ) : - .
( 18 ) . ( همان ) : غذا و چگونه است گفت كه .
( 19 ) . ( همان ) : + است .
( 20 ) . ( همان ) : - است و .
( 21 ) . ( همان ) : - .
( 22 ) . ( همان ) : سست .
( 23 ) . ( همان ) : لكن .