زيت مستحيل شود « 1 » و آتش گردد « 2 » و آتش از او « 3 » فزايش گيرد با آنكه زيت غذاى آتش نيست ، پس براى دفع اين سخن گفت « 4 » كه غذا به غذاكننده بياميزد « 5 » و در او بماند و نيست نشود و زيت با « 6 » آتش نياميزد « 7 » و در جسم آتش نماند . « 8 » پس غذا استحالت چيزى است با چيزى كه « 9 » با وى بياميزد و بماند « 10 » در او « 11 » و بدان بيفزايد و ببالد .
و قومى از علماى « 12 » پيشين گفتهاند كه « 13 » چه حال « 14 » است اسطقس آتش را از ميان « 15 » اسطقسات كه همىبالد و همى فزايد ، گويا « 16 » كه غذاكننده است ؟ جواب گفت كه : آتش نيفزايد و نبالد ، از آن جهت كه « 17 » هرآنچه ببالد و بيفزايد « 18 » او را حدّى و نهايتى بود تا آنچه بيفزايد . « 19 » و چون بدان حد رسد بايستد و از آن « 20 » درنگذرد ، و فزودن آتش را حدى و نهايتى نباشد كه از آن نگذرد ، بلكه « 21 » چندانكه مدد يابد ، همى فزايد . پس آن فزايش نه فزايش باليدن بود « 22 » ، بلكه فزايش « 23 » علف بود ، چندانكه « 24 » چندانكه كسى علف دهد « 25 » فزايش گيرد بىحدى و نهايتى خاص . پس چون آگهى داد از غذا كه چيست ، گفت هيچ دانى كه چيز غذاكننده غذا را از مانند خود سازد يا نه از مانند خود ؟ « 26 » چه بعضى از سلف « 27 » گفتهاند كه چيز غذا از مانند خود كند ، بدين « 28 » حجت كه غذا را كار آن است كه با تن كننده بياميزد « 29 » و « 30 » در اجزاى او پراكنده گردد « 31 » و بيفزايدش و در تن پراكنده نشود چيزى كه به وى ماننده نبود . « 32 » پس چيز غذا را از مانند خود كند . و
هامش
( 1 ) . ( همان ) : گردد .
( 2 ) . ( همان ) : شود .
( 3 ) . ( همان ) : آن .
( 4 ) . ( همان ) : گفت از براى دفع اين سخن .
( 5 ) . ( همان ) بازدوسد .
( 6 ) . ( همان ) : به .
( 7 ) . ( همان ) : باز ندوسد .
( 8 ) . ( همان ) : بنماند .
( 9 ) . ( همان ) : - .
( 10 ) . ( همان ) : دوسنده و باقى .
( 11 ) . ( همان ) : كه .
( 12 ) . ( همان ) : + زمان .
( 13 ) . ( همان ) : - .
( 14 ) . ( همان ) : حالت .
( 15 ) . ( همان ) : + ديگر .
( 16 ) . ( همان ) : گوئيا .
( 17 ) . ( همان ) : از آنكه .
( 18 ) . ( همان ) : فزايد .
( 19 ) . ( همان ) كه تا آن حد فزايد .
( 20 ) . ( همان ) : - .
( 21 ) . ( همان ) : و .
( 22 ) . ( همان ) : + و نشو است .
( 23 ) . ( همان ) : + غذا و .
( 24 ) . ( همان ) : و .
( 25 ) . ( همان ) : همى دهيش .
( 26 ) . ( همان ) : كه .
( 27 ) . ( همان ) : گذشتگان .
( 28 ) . ( همان ) : بدان .
( 29 ) . ( همان ) : با تن غذاكننده دوسد .
( 30 ) . ( م ) : + و .
( 31 ) . ( مصنفات . . . ) : شود .
( 32 ) . ( همان ) : نپراكند جز آنكه به وى ماننده بود .