تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
زيت مستحيل شود « 1 » و آتش گردد « 2 » و آتش از او « 3 » فزايش گيرد با آنكه زيت غذاى آتش نيست ، پس براى دفع اين سخن گفت « 4 » كه غذا به غذاكننده بياميزد « 5 » و در او بماند و نيست نشود و زيت با « 6 » آتش نياميزد « 7 » و در جسم آتش نماند . « 8 » پس غذا استحالت چيزى است با چيزى كه « 9 » با وى بياميزد و بماند « 10 » در او « 11 » و بدان بيفزايد و ببالد . و قومى از علماى « 12 » پيشين گفته‌اند كه « 13 » چه حال « 14 » است اسطقس آتش را از ميان « 15 » اسطقسات كه همىبالد و همى فزايد ، گويا « 16 » كه غذاكننده است ؟ جواب گفت كه : آتش نيفزايد و نبالد ، از آن جهت كه « 17 » هرآنچه ببالد و بيفزايد « 18 » او را حدّى و نهايتى بود تا آنچه بيفزايد . « 19 » و چون بدان حد رسد بايستد و از آن « 20 » درنگذرد ، و فزودن آتش را حدى و نهايتى نباشد كه از آن نگذرد ، بلكه « 21 » چندان‌كه مدد يابد ، همى فزايد . پس آن فزايش نه فزايش باليدن بود « 22 » ، بلكه فزايش « 23 » علف بود ، چندان‌كه « 24 » چندان‌كه كسى علف دهد « 25 » فزايش گيرد بىحدى و نهايتى خاص . پس چون آگهى داد از غذا كه چيست ، گفت هيچ دانى كه چيز غذاكننده غذا را از مانند خود سازد يا نه از مانند خود ؟ « 26 » چه بعضى از سلف « 27 » گفته‌اند كه چيز غذا از مانند خود كند ، بدين « 28 » حجت كه غذا را كار آن است كه با تن كننده بياميزد « 29 » و « 30 » در اجزاى او پراكنده گردد « 31 » و بيفزايدش و در تن پراكنده نشود چيزى كه به وى ماننده نبود . « 32 » پس چيز غذا را از مانند خود كند . و
هامش
( 1 ) . ( همان ) : گردد . ( 2 ) . ( همان ) : شود . ( 3 ) . ( همان ) : آن . ( 4 ) . ( همان ) : گفت از براى دفع اين سخن . ( 5 ) . ( همان ) بازدوسد . ( 6 ) . ( همان ) : به . ( 7 ) . ( همان ) : باز ندوسد . ( 8 ) . ( همان ) : بنماند . ( 9 ) . ( همان ) : - . ( 10 ) . ( همان ) : دوسنده و باقى . ( 11 ) . ( همان ) : كه . ( 12 ) . ( همان ) : + زمان . ( 13 ) . ( همان ) : - . ( 14 ) . ( همان ) : حالت . ( 15 ) . ( همان ) : + ديگر . ( 16 ) . ( همان ) : گوئيا . ( 17 ) . ( همان ) : از آنكه . ( 18 ) . ( همان ) : فزايد . ( 19 ) . ( همان ) كه تا آن حد فزايد . ( 20 ) . ( همان ) : - . ( 21 ) . ( همان ) : و . ( 22 ) . ( همان ) : + و نشو است . ( 23 ) . ( همان ) : + غذا و . ( 24 ) . ( همان ) : و . ( 25 ) . ( همان ) : همى دهيش . ( 26 ) . ( همان ) : كه . ( 27 ) . ( همان ) : گذشتگان . ( 28 ) . ( همان ) : بدان . ( 29 ) . ( همان ) : با تن غذاكننده دوسد . ( 30 ) . ( م ) : + و . ( 31 ) . ( مصنفات . . . ) : شود . ( 32 ) . ( همان ) : نپراكند جز آنكه به وى ماننده بود .