بىشرط وضع و محاذات كوكب شمس با جزئى از اجزاى آب به شرط تأثير شمس و تأثر آب و حصول استعداد هوايى . و اين نحو فعل نفس فى الحقيقه موقوف است به دو فعل :
يكى ايجاد ماهيت تأثير تدريجى كه از مقوله أن يفعل است در ذات خود از راه باطن به شرط وضع و محاذات جرم شمس با هوا . دويم نتيجه و حاصل اين فعل است كه ايجاد ماهيت صورت نوعى هوايى است در مادهء مستعد هوايى ، و از اين قبيل است تأثير نفس اسطقسى نار در جسم آب به شرط صورت نوعى نار كه بهمنزله روح غريزى آلت تأثير نار است تا حدّى از حدود معين كه فى الحقيقه عين إتمام فعل تسخين « 1 » و سكون آن فعل است به شرط تأثير فاعل و تأثير قابل به شرط آلت تأثير . و بر اين نحو قياس كن فعل نفس ناطقه را در ايجاد صورت اعضائيه و تأثير نفس در مادهء نطفه و تأثر نطفه تا حدّى معين كه نهايت تأثير و إعداد او و حصول استعداد صورت نوعى اعضايى است و حدوث صورت نوعى جوهرى اعضايى است بر آن مادهء مستعد از نفس مصور به شرط تحريك آلت تأثير و به شرط قابل آن تأثير و انقطاع و سكون آن تحريك جميعا . و شك نيست كه اين نحو قدرت نفس بر ايجاد معلول جوهرى خود كه صورت نوعى اعضايى است اين است كه تأثير كند در ماده متأثر ، و تأثير او آخر شود و به كمال رسد و ساكن شود تا ماهيت صورت نوعى اعضايى موجود شود از نفس در نطفهء مستعد . و چون اين نحو وجود به اين نحو فايض شود بر ماهيت صور اعضايى ، ديگر آلت بىكار شده محتاج به آلت و تأثير غير متناهى نخواهد بود ، چنانكه ظاهر است .
پس نفس در افعالى كه محتاج باشد به تأثير و آلت تأثير و تأثر قابل ، قادر و فاعل و موجد خواهد بود به اين نحو كه گفته شود ، و مبقى خواهد بود نه به تأثير و نه به آلت تأثير و به همين نحو فعل نفس را كمال اول جسم آلى خوانند لا غير . و دليل بر اينكه نفس مثالى متعلق به بدن و به روح غريزى عنصرى فاعل و موجد صور اعضائيه است نه نفوس سماوى ، اين است كه شك نيست كه نفس متعلق به روح غريزى موجد استعداد صورت نوعى اعضايى است . پس اگر نفس همين موجد استعداد باشد ، لازم آيد كه نفس علت
هامش
( 1 ) . ( م ) : سخّن .