تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
كثيف است و تعلق آن نفس مجرد به آن بدن كأنّه مادى است ، لهذا اگر بدن او را هزار پاره كنند ، در هر پاره از او استعداد تعلق آن نفس باقى است و آن نفس به همهء آن پاره‌ها « 1 » 2 متعلّق و مدبّر است ، چنان‌كه در حشرات الأرض ، مثلا در هزارپا محسوس و مشاهد است كه وقتى كه او را پاره پاره كنند ، هر پاره از او از خوف ألم قطع به جهات مختلف مىگريزند . و اين دليل ظاهر و بيّن است كه همان نفس متألّم كه متعلّق به كلّ آن بدن بود ، متعلّق به آن پاره‌هاست « 2 » و با استعداد تعلق باقى است ، حافظ و مدبّر و محرك آن پاره‌هاست « 3 » . و همچنين در نباتات ، مثلا درخت بيد ، اگر هزار پاره كنند ، هر پارهء او باز نامى و مولّد برگهاست ، به حيثيتى كه اگر هريك را در أرض غرس كنند مولّد ريشه شده تغذى و تنميه مىكند . پس هر درخت بيد كه به تكوّن حاصل شده باشد از خاك ، آن درخت شخصى از اشخاص نوع درخت بيد است . و هر درخت بيد كه از اجزاى آنها حاصل شده باشد ، آنها اجزاى درخت متكوّن است نه اشخاص نوع او ، و همان يك نفس شخصى شجرى كه به تكوّن حاصل باشد أولا متعلّق است به شجر متكوّن و بعد از تجزّى آن بدن به اجزاى متعدده ، متعلّق است به اجزاى متعدده ، به حيثيتى كه هريك از آنها كه استعداد او باطل شود ، علاقه آن نفس از آن بدن منقطع و به أبدان شجره‌اى ثابت و موجود است ، با آنكه همهء آن اجزا باطل شوند . و چون اين دانسته شد ، گوييم : پس بايد كه كرات اسطقسات مبدعه وقتى كه جزئى از اجزاى او منفصل شود به اسباب طبيعى يا صناعى ، ما دامى كه استعداد صورت نوعى او باقى باشد ، همان نفس مبدع اسطقسى متعلق باشد به آن جزء ، هرچند كه آن جزء از حيّز كرهء آن اسطقس بيرون آمده باشد و داخل حيّز كره اسطقس ديگر شده باشد . اما اگر به سببى از اسباب طبيعى يا صناعى ، استعداد صورت نوعى آن جزء مثلا جزء كرهء هوا فاسد شده منقلب به استعداد اسطقس آب گردد ، البته بايد كه در اين وقت مستعد به استعداد صورت نوعى آبى گردد كه منحصر در آن فرد باشد نه جزء اسطقس مبدع . و چون مستعد به صورت نوعى آب خاص شود ، البته بايد كه نفس متعلق به او ، نفس مثالى
هامش
( 1 ) . ( م ) : پارها . ( 2 و 3 ) . ( م ) : پارهاست .