متعلق به بدن مثالى آبى خاص باشد كه مناسب آن بدن عينى آبى باشد . و اگر آن آب خاص باز مستحيل به هواى خاص شود همچنان بايد كه مستعد به استعداد هوايى خاص شود نه مستعد به استعداد كرهء هوايى مبدع . پس بايد كه نفس متعلق به او نيز نفس متعلق به بدن مثالى هوايى خاص باشد كه مناسب آن بدن عينى باشد . و اگر آن هوايى خاص باز مستحيل به صورت نوعى آبى گردد ، فحينئذ اگر به اسباب طبيعى سماوى مستحيل شده باشد ، البته بايد كه استعداد شخصى او متفاوت باشد نه مثل استعداد سابق . و اگر به اسباب خرق طبيعى و عادى ، مثلا به توجه نفس نبى مستعد شده باشد دفعتا ، پس تواند بود كه اين استعداد لا حق بعينه مثل استعداد سابق باشد . و چون چنين باشد ، البته بايد كه نفس متعلق به بدن مثالى سابق بعينه متعلق شود نه نفس ديگر . و اگر چند جزء از اسطقس واحد يا اسقطسات متضاده به همديگر ضم شوند به حيثيتى كه به نهايت جسم تعليمى آنها متحد شود به يكديگر ، چون جسم تعليمى آنها و صورت نوعى آنها باقى و ممتازند از يكديگر به امتياز عقلى ، چنانكه پيشتر مدلّل گفته شد ، پس بايد كه اگر متحد از اسطقسات متضاده باشند ، جزء غالب محرّك آن جسم طبيعى متجسم به جسم تعليمى متحد باشد و ما بقى تابع او . و اگر متحد از اسطقسات واحده ، مثلا آب باشد ، همگى محرّك آن جسم طبيعى متجسم به جسم تعليمى متحد خواهند بود معا . پس بالجمله هر جزء متكوّن طبيعى كه شخص على حده است نه جزء اسطقس ، دو نفس مثالى و عينى داشتن « 1 » عجايب نيست . و هر جسم طبيعى مزاجى و ابدان طبيعى ، نفوس متعددهء كلى و جزئى داشتن محال نيست ، بلكه در اظهار قدرت كاملهء الهيه أبلغ و أظهر است و انكار اين محض واهمهء شيطانى است . قال اللّه تعالى :
« وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ »
« 2 » . و قال :
« لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »
« 3 » . و در حديث شريف وارد است كه هر قطرهء باران را ملكى پايين مىآورد ، فاندفع الشكوك - بعون اللّه و فضله .
مصنف - وفقه اللّه - گويد كه : دلايل و براهين در تجرد نفس از ماده و بدن و تنزه او از
هامش
( 1 ) . ( م ) : بودن .
( 2 ) . سوره المدثر ( 74 ) ، آيه 31 .
( 3 ) . سوره لقمان ( 31 ) ، آيه 27 .