تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
شك و إزاله - اگر گويى كه اگر اسطقسات أربعه نفس مجرد داشته باشند « 1 » ، خالى از اين نيست كه هر جزئى از اجزاى كرهء آب را مثلا اگر پاره كنيم و به كره هوا ببريم يا در كرهء هوا قطره‌هاى آب متكوّن « 2 » شود ، هريك از اين پاره‌ها « 3 » و قطره‌هاى « 4 » آب نفس مجرد شخصى على حده دارند ، يا مجموع آنها با كرهء آب يك نفس شخصى على حده دارند . پس اگر از قسم اول است ، لازم آيد كه هربار كه جزئى از او پاره كنيم و هربار كه قطره‌ها « 5 » متكوّن شود ، نفس مجرد يا مادى حادث شود ، و بعد از انضمام آنها به يكديگر يا به كرهء اسطقس ، نفس محرّك على حده باطل شود يا مفارقت كند . و اين خلاف قول شما است كه استعداد شخصى اسطقسات را و نفوس متعلق به آنها را مبدع و مجرد مىدانيد « 6 » . يا به ازاى هر پاره كه ما به ارادهء خود برداريم ، نفس مجرد مبدع متعلق به بدن مثالى مبدعى باشد كه در وقت پاره كردن صناعى ما متعلّق شود به آن جزء حادثا ، و هو من العجائب . و اگر از قسم دويم است ، لازم آيد كه يك نفس مجرد متعلّق به اسطقس مثالى يا به اسطقس عينى ، هم متعلق باشد به كره اسطقس حسّى مبدع ابداعا ، و هم به اجزاى حادثه طبيعى و صناعى او حادثا . و از اين لازم آيد كه يك بدن مثالى مبدع مثال چندين هزار بدن عنصرى محدث باشد و يك نفس مثالى متعلق به بدن مثالى مبدع نفس مثالى چندين هزار هزار بدن عنصرى لا يحصى باشد ، و هو محال بالبديهه . جوابش گوييم : اول بدان كه ثابت و مسلم است كه شرافت و خسّت و شدت و ضعف نفوس تابع استعداد بدن است و از اين جهت نفوس مجرده و أبدان آن نفوس و تعلقات آن نفوس به آن أبدان متفاوت به روحانيت و جسمانيت و متفاوت به شدت و ضعف است ، چنان‌كه تعلّقات بعضى از نفوس مجرده كه به أبدان لطيف و شريف است ، از شدت تقدس ، تعلّقى است كه كأنّه لا تعلّق است . و تعلقات بعضى كه به أبدان كثيف و غليظ و خسيس است از شدّت جسمانيت و إنغماس كأنّه حلولى الذات است . و چون اين دانسته شد ، گوييم : بعضى از أبدان چون استعداد ايشان بسيار غليظ و
هامش
( 1 ) . ( م ) : باشد . ( 2 ) . ( م ) : قطره‌هاى ميكون . ( 3 ) . ( م ) : پارها . ( 4 ) . ( م ) : قطرهاى . ( 5 ) . ( م ) : قطرها . ( 6 ) . ( م ) : مىدانند .