تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
روح غريزى انسانى متكوّن در منى در بادى الرأى همين جوهر قابل ابعاد روحى كذايى است فقط . و چون به برهان ثابت شود كه اين جسم ذو نفس مصور است ، فحينئذ صورت نوعى روحى معتبر نبوده جوهر قابل ابعاد مصور خواهد بود نه جوهر قابل ابعاد روحى كذايى . و متعدد بودن يك شخص به دو جهت يكى بما هو اصالتا و كل و يكى بما هو فرع و جزء محال نيست ، بلكه در مركبات ضرورى است . اما جواب شك دويم و سيوم اينكه گوييم : هريك از صور نوعيه اسطقسيه به وجهى ناقص ، يعنى از اين جهت كه بالطبع مقتضى تقرّر در مكان [ و ] حيّز طبيعىاند ، جوهر شخصى تامّند ، اما از اين جهت كه ما به التأثر جوهر متأثرند و در شأن ايشان هست كه متمم به مبدأ تسخين و تبريد و تحريك بوده حارّ و بارد و متحرك باشند از محرك و مفيض حركت ، چنان‌كه به برهان ثابت شد ، البته بايد كه متمم به نفس و ذو نفس باشند . و لهذا چون از مكان طبيعى به قسر بيرون آيند ، قبول حركت طبيعى مىكنند بالفعل . پس از اين جهت جوهر نوعى خاصند ، يعنى جوهر قابل ابعاد متحرك به حركت طبيعى خاصند نه جوهر قابل ابعاد متمكن در مكان فوق يا سفل ، و نه اينكه به انضمام اين صورت و ما به التمامى ، يعنى نفس آب‌تر و آتش‌تر مىگردد . و از اين قبيل است جسم طبيعى مصوّر به صورت نوعى فلك اطلس كه به وجهى شخصى تام است و به وجهى بدن نفس محرّك به حركت مستديرى است ، نه اينكه به انضمام نفس آسمان‌تر است . و ببايد دانست كه آنچه ارسطو در حكمت عامه صورت نوعى را بالذات مبدأ حركت و سكون و تسخين و تبريد گفته است ، به حسب فهم و تعليم عام است ؛ و آنچه در اثولوجيا مبدأ حركت و سكون و تسخين و تبريد را بالذات نفس مجرد و متعلق به بدن اسطقسى گفته است و صورت نوعى را بالعرض و بالمجاز ، به حسب فهم و تعليم خاص است ، چنان‌كه در حكمت عامه انسان را مركّب از نفس حسى و بدن حسى و عينى گفته و حدّ او را جوهر قابل ابعاد نامى حساس مدرك معقولات انفعالى گفته است ، و در حكمت خاصه كه اثولوجياست ، بعد از اثبات نفس مثالى و بدن مثالى ، انسان را مركب از نفس مثالى و بدن مثالى و بدن حسى و عينى گفته است . پس حقيقت و ماهيت انسان