تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
و صورت اسطقسى مثلا نار باشد ، نوع أخير موجود به وجود خاص اصيلى باشد على حده ؛ و از اين جهت كه مركب از ماده و نفس مجرد اسطقسى باشد ، نوع أخير موجود به وجود خاص ديگر باشد على حده ، و هو محال . و أيضا لازم آيد كه آن جسم اسطقسى قياس به نفس متمم شخص ناقص باشد ، و حال آنكه انواع سافلهء اسطقسات شخص تامّند ، نه مثل مادهء أولى ناقص . و أيضا اگر شخص ناقص باشد ، لازم آيد كه به انضمام نفس متمم تمامتر و نوع أخيرتر ، مثلا آب‌تر و آتش‌تر گردد ، هذا خلف و محال . گوييم : اما جواب شك اول اينكه هر جسم مركّب از مادهء متمم به صورت متمم ، أعم از اينكه سماوى باشد يا عنصرى ، بسيطى باشد يا مركبى ، اسطقسى باشد يا مزاجى ، يك حقيقت و يك ماهيت نوعى است در علم جاعل و نفس الأمر اصالتا كه قوام حقيقت و ما هو هوى « 1 » او به اوست . و اگر هزار نوع ديگر در آن جسم طبيعى بوده ، جزء خارجى او باشد ، ملحوظ و معتبر نيست ، چنان‌كه فصل هيولا در حقيقت نوع أخير اسطقسى معتبر نيست ، و فصول أخيرهء اسطقسات متحده در حقيقت نوع أخير مزاجى ، مثلا طلايى و نقره‌اى « 2 » و روحى معتبر نيست ، و فصول أخيرهء بدن و اعضاى بدن در حقيقت نوع أخير انسان معتبر نيست . و چون اين دانسته شد ، گوييم : هر جسم طبيعى اسطقسى چون در بادى الرأى جوهر قابل ابعاد محرق يا مبرد است ، در نزد بادى الرأى گمان مىشود كه حقيقت و ماهيت اين جسم در نزد جاعل و نفس الأمر اصالتا همين جوهر قابل ابعاد محرق است ، اما بعد از برهان چون ثابت شود كه اين جسم ذو نفس محرك خاص است فقط ، فحينئذ صورت نوعى او معتبر نبوده ، حقيقت و ماهيت او اصالتا جوهر قابل ابعاد متحرك به حركت خاص ، يعنى متحرك به فوق مطلق يا به سفل مطلق يا به فوق و سفل بالإضافه خواهد بود نه جوهر قابل ابعاد محرق ، اللّهم مگر اينكه جزء خارجى آن جسم طبيعى را جسم طبيعى على حده تصور كرده بما هو هو محدود به حد على حده باشد اصالتا . و همچنين
هامش
( 1 ) . ( م ) : ما هو هوه . ( 2 ) . ( م ) : نقرئى .