تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
انسانى باشد يا حيوانى يا نباتى يا اسطقسى و مانند آنها ، از آن جهت كه جوهر كذايى خالى از اين نيست كه مفارق محض است از او يا حالّ محض است در او ، يا نه چنين و نه چنان ، بلكه مفارقى است كه متعلّق باشد به او به حيثيتى كه كمال اول و ما به التمامى او بوده از تركّب آنها نوع حقيقى حاصل باشد . گوييم : نتواند بود كه مفارق محض باشد چون عقول قادسه ، و إلّا محرّك قريب نتواند بود ؛ و أيضا متباينان خواهند بود نه مركب و محصّل نوع حقيقى ، و هما خلافان للفرض . و نتواند بود كه حال باشد در او ، و إلّا محرّك نتواند شد اصلا ، چه هر چيزى كه وجود او در خارج همان بودن در محل يا در موضوع باشد ، محال است كه مغيّر و محرّك محل و موضوع خود باشد ، يعنى موجد ماهيت استعداد حركت و موجد حركت باشد در آن محل ، از آن جهت كه مرتبهء وجود محتاج البته بايد كه مؤخّر ذاتى باشد از وجود محتاج إليه مطلقا نه مع ذاتى ، و حال آنكه اگر حلولى الذات موجد حركت باشد در محلّ خود ، لازم آيد كه آن محلّ واحد در يك آن و در يك مرتبه از همان جهت كه قيوم حلولى الذات فاعل حركت باشد از همان جهت قيّوم حلولى الذات حركت بوده فاعل حركت و حركت مفعول هر دو مع ذاتى باشند در مرتبهء وجود ، و هو محال . و أيضا شك نيست كه علت فاعلى آن است كه مفيض شىء باشد در خارج ذات خود و در خارج قيوم وجود خود نه مفيض شىء در قيوم وجود خود ، هذا خلف . و چون صورت نوعى حلولى الذات فاعل تحريك نباشد ، پس البته بايد كه جوهر مجرد و متعلق فاعل تحريك باشد ، فثبت المطلوب . دليل سيوم اينكه گوييم : هر چيزى كه بودن او در خارج به همان بودن در ماده بوده مادى الذات باشد ، محال است كه مبدأ ميل و نهوض به مقصد و متوجه إليه كه حركت روحانى است ، به سوى متوجه إليه تواند شد مطلقا ، يعنى نه طبيعيا و نه إراديا . و هر چيزى كه چنين باشد ، محال است كه از محل خود حركت كند به سوى متحرك إليه به حركت توجهى و روحانى و موضوع خود را متحرك سازد به سوى متحرك إليه . پس بايد كه محرّك قريب او مفارق باشد از او ، و متعلق باشد به او به حيثيتى كه آن شىء متحرك كأنّه به او چسبيده باشد و هروقت كه شىء محرّك متوجه شود به مقصود به قصد ارادى و