شعورى ، يا طبيعى و بىشعورى بالذات ، و نهوض كند به سوى آن مقصد به نهوض روحانى بالذات كه حركت روحانى است ، هرآينه ايجاد كند به سبب آن حركت روحانى ، حركت جسمانى را در جسم متحرك و متعلق به او ، و متحرك شوند معا بالذات ، إلّا اينكه يكى روحانى باشد و يكى جسمانى ، و شبيه به اين است حركت كشتى به سوى مقصود و حركت ذنب كشتى به سوى مقصود معا ، اگر هر دو بالذات و يكى روحانى و يكى جسمانى باشد ، چنانكه ظاهر است .
و مؤيد اين است آنچه ارسطو در اول ميمر ثامن از اثولوجيا گويد : « و هذه النفس إنّما هى حياة النار و كلمة فيها و كلتاهما شىء واحد أعنى الحياة و الكلمة ، و كذلك « 1 » قال أفلاطون : إنّ فى كل جرم من الأجرام المبسوطة نفسا » « 2 » ، إنتهى كلامه .
دليل چهارم اينكه در مبحث علل مبرهن خواهيم گفت - إن شاء اللّه - كه چنانكه وجود ماهيت و استمرار آن وجود يك چيز است نه دو چيز ، همچنان علت فاعلى و موجدى آن ماهيت علت بقاى او كه استمرار اوست بايد كه يك چيز باشد ، نه علت وجود چيزى و علت بقا چيزى ديگر . و ثابت خواهد شد . إن شاء اللّه - كه اگر فاعل و موجد ماهيت ، معدوم شود البته بايد كه جعل و وجود آن ماهيت عدم شود فورا و باقى و مستمر نماند اصلا . و چون اين دانسته شد ، گوييم : اگر صورت نوعى مثلا نار ، علت فاعلى و موجدى ماهيت سخونت باشد در مادهء آب ، بايد كه اگر آن نار شخصى معدوم شود ، آن سخونت معدوم شود فورا . و نه چنين است ، پس بايد كه علت فاعلى سخونت جوهر ديگر باشد و صورت نوعى علت معدّى باشد در علت فاعلى . و جوهر ديگر يا نفس است يا عقل . نتواند بود كه عقل باشد ، پس بايد كه نفس باشد ، فثبت المطلوب .
اگر گويى كه اگر جسم اسطقسى كه مركب از مادهء مجسّم به جسم تعليمى و صورت نوعى است شخصا نفس متمم داشته باشد لازم آيد كه جسم اسطقسى اصيلى الذات در خارج دو نوع و دو شخص اصيلى الذات بوده منشأ انتزاع مفهوم دو نوع و دو شخص اصيلى الذات باشد ، يعنى يك جسم طبيعى اصيلى الذات ، از اين جهت كه مركّب از ماده
هامش
( 1 ) . ( اثولوجيا ) : لذلك .
( 2 ) . ص 92 .