تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
و أيضا اگر جسم باشد ، خالى از اين نيست كه بعد از مفارقت از بدن ، در شأنش هست كه متحرّك بالشعور و الإراده باشد يا نه . پس اگر در شأنش نيست ، پس جسم نخواهد بود ، هذا خلف للقول . و أيضا لازم آيد كه جماد باشد نه نفس شاعر و مريد و مختار ، هذا خلف للقول و الواقع . و اگر در شأنش هست كه متحرّك بالشعور و الإراده باشد ، فحينئذ شك نيست كه هر متحرّك محركى مىخواهد كه غير حركت و غير متحرّك باشد . فحينئذ خالى از اين نيست كه آن محرّك نيز جسم است يا غير جسم . پس اگر جسم است ، نقل كلام در آن جسم كنيم ، و تسلسل لازم آيد . و اگر غير جسم است ، خالى از اين نيست كه شاعر و مريد و مختار است يا نه . پس اگر شاعر نيست ، لازم آيد كه محرّك او بىشعور بوده جماد يا هيولاى محض باشد . و اگر شاعر و مريد و مختار است ، پس بايد كه محرّك و مدبر او جسم نباشد ، بلكه امرى باشد كه غير جسم باشد و شاعر و مريد و مختار باشد ، و إلّا همان مفاسد و تسلسل لازم آيد . و نفس نيست مگر موجود كذايى لا غير ، فثبت المطلوب . و أيضا چون ثابت شده است كه زمان غير متناهى و أبدان حادثه و نفوس حادثه به حدوث أبدان حادثه غير متناهى است و بعد از مفارقت از أبدان باقىاند نه فاسد ، بعد از تصحيح اين مقدمات ، اگر نفس انسانى جسم باشد ، لازم آيد كه ابعاد غير متناهى بالفعل در خارج باشد از طرف ماضى ، و هو محال ، چنان‌كه پيشتر ثابت شد . اما دليل بر نفى حالّ و مادى بودن نفس ناطقه اين است كه اگر حالّ در بدن باشد ، أعم از اينكه عرض باشد يا جوهر ، لازم آيد كه به انعدام استعداد بدن و فساد مزاج بدنى ، آن امر حالّ در بدن نيز فاسد شود و ديگر موجود نگردد كه إعادهء معدوم محال است . و از اين لازم آيد كه أشرار أغبط از أخيار باشند ، چنان‌كه افلاطون گويد : « لو لم يكن لنا معاد نرجو فيه الخير لكانت الدنيا فرصة الأشرار » . و أيضا لازم آيد كه ارسال رسل ، و وعد و وعيد ، و جنّت و دوزخ همگى باطل باشد . و أيضا شك نيست كه هر چيزى كه حالّ باشد در بدن ، چنان‌كه ارسطو گويد ، بايد كه وجود او تابع مزاج بدن بوده ، اگر مزاج بدن قوى باشد او نيز قوى باشد ، و اگر ضعيف باشد او نيز ضعيف باشد ، و اگر به اعتدال باشد او