متجسّم به جسم تعليمى . و آنكه بسيط مىداند ، بعضى حالّ در بدن مىداند ، و بعضى مجرد از بدن . و حق اين است كه نفس انسانى غير نفس سماوى است بالذات و جوهر مجرد از وضع و امتداد و مجرد از بدن است .
اما دليل بر اينكه نفس عنصرى عين نفس سماوى نيست اينكه اگر چنين باشد ، لازم آيد كه نفوس سماوى و أرضى همگى يك نفس متعلق به ابدان بوده هم عالم و سعيد باشد به حسب بعضى از ابدان و أعضا ، هم جاهل و شقى باشد به حسب بعضى در آن واحد ، و هو محال . و أيضا از اين لازم آيد كه چندين وعد و وعيد و ارسال رسل و ثواب و عقاب لغو و لا طايل باشد ، هذا خلف و محال .
و دليل بر اينكه نفوس انسانى عرض نيست اين است كه عرض بما هو عرض كه عين صفت شىء موصوف است ، محال است كه متصف به علم بوده عالم و مدرك كليات و جزئيات باشد بالذات ، از آن جهت كه صفت موضوع و موصوف نتواند شد مستقلتا ، اللّهم مگر بالعرض موضوعش . و نفس ناطقه ، عالم و مدرك كليات و جزئيات است بالذات بالبديهه ، پس بايد كه عرض نباشد .
و أيضا اگر عرض باشد ، بايد كه بعد از مفارقت از بدن معدوم صرف شود و بايد كه محرك محلّ و موضوع خود نتواند شد ، و اينها همه محال است ، چنانكه بعد از اين خواهيم گفت - إن شاء اللّه .
و همچنين جسم بما هو جسم يعنى مركب از ماده و صورت حلولى الذات محال است كه عالم و مدرك كليات و جزئيات باشد ، از آن جهت كه ماده بما هى ماده ، محال است كه عالم و ذى شعور باشد ؛ و صورت حلولى الذات ، چنانكه ارسطو گويد ، محال است كه راجع به ذات خود تواند شد ، و امر مركب از آنها كذلك . و نفس ناطقه راجع به ذات خود و عالم به ذات خود و عالم و مدرك كليات و جزئيات است ، پس بايد كه نفس جسم نباشد .
و أيضا جسم بما هو جسم ، چنانكه شيخ ابو على مسكويه در فوز اصغر گويد ، محال است كه تا صور منطبعه از او زايل نشود قبول صورت منطبعهء ديگر تواند كرد ، چنانكه
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 484
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٤٨٤