تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
به حسب كبر آن جسم آن خاصه بيشتر و شديدتر ، و به حسب صغر آن جسم ضعيف‌تر باشد ، چنان‌كه در همه اجسام محسوس و مشاهد است . و در بدن انسانى نيست مگر جسم كثيف و لطيف روحى مناسب آن بدن . پس اگر نفس ناطقه جسم باشد ، لازم آيد كه قوت و قدرت انتزاع كليات از محسوسات كه مبدأ آثار ذاتى نفس ناطقه است در انسان عظيم الجثّه و عظيم الرأس شديدتر باشد از انسان صغير الجثه و صغير الرأس ، و حال آن كه بسيار صغير الجثه و صغير الرأس هست كه قويتر و قادرتر از عظيم الجثه و عظيم الرأس است ، پس بايد كه نفس ناطقه جسم نباشد . و أيضا اگر نفس جسم باشد ، خالى از اين نيست كه امتداد او منطبق است با امتداد بدن عنصرى يا نه . پس اگر منطبق نيست ، لازم آيد كه بعضى از بدن ذو نفس نباشد ، و متنفس « 1 » بودن بعضى دون بعضى ترجيح بلا مرجّح باشد . و اگر منطبق است ، لازم آيد كه اگر كسى را دو بازو و دو ران مقطوع شود ، قوت ادراكات كلى و جزئى او ، كم يا ضعيف شود و نه چنين است . و أيضا محال است كه از اقتران و انضمام دو جسم ذات و ماهيت نوعى به هم رسد ، أعم از اينكه به عنوان ظرف و مظروف ، يا مكان و متمكن باشد ، يا به عنوان حمل و حمّال ، و راكب و مركوب و مانند آن . و از انضمام و ائتلاف جوهر قابل ابعاد و جوهر مبدأ ادراك معقولات ، ذات و حقيقت نوعى به هم مىرسد كه جوهر قابل ابعاد نامى حساس ناطق است . پس بايد كه نفس انسانى جسم نباشد . اما بيان محال بودن تحقق نوع واحد از دو جسم اينكه ثابت و مقرر است كه در انواع مركب از ماده و صورت ، اعم از اينكه آن صورت حال باشد در آن ماده يا مجرد و منغمس در او ، بايد كه به نحوى متحد و مختلط شوند كه از هر دو ، شىء ثالث يا قريب به شىء ثالث حاصل شود ، چه تا چنين نشوند هر دو محدود به يك حدّ حقيقى نخواهند بود ، بلكه هريك محدود به حدّى خواهند بود على حده . پس اگر نفس و بدن دو جسم باشند ، هيچ‌يك أولى نخواهد بود در ماده و صورت بودن از آن ديگر ، چه جاى آنكه متحد گشته شىء ثالث يا قريب به ثالث گردند .
هامش
( 1 ) . ( م ) : منتقش .