تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
است ، مرتبهء أسفل از مرتبهء شعور به ذات اوست . پس توجه و حركت روحانى كه عين متحرك و ممتد شدن اوست به حركت ممدوده ، عين مرتبهء أسفل نفس مثالى اوست در سلسلهء طولى نه صفت نفس مثالى يا عينى او تا زايد و عارض بر او باشد در سلسلهء عرض ، چه نفس مثالى و عينى در وقت توجه به متوجهء إليه فى الحقيقه عين مرتبهء أسفل ، يعنى نفس ممتد مىگردد نه متصف به صفت امتداد زايد بر نفس ممتد ، بلكه مرتبهء سافل عارض است بر مرتبهء عالى در سلسلهء طول . و چون مرتبه سافل معدوم شود ، مرتبهء عالى باقى است نه معدوم ، فانهدم الشك الأوّل و الثانى - بعون اللّه و قوّته . اگر گويى در نزد عقل بعيد است كه يك جوهر شخصى حركت روحانى در ذات خود كرده ذو مراتب شود ، گوييم : مادهء اولاى عنصرى نيز به سبب ترقيات در استعدادات و تصوّر به صور نوعيه اسطقسيه و مزاجيه و اعضائيه چنين است و تو نيز قائلى كه مادهء اولى چنين است ، و تفصيل اين قول در تمهيدات شرح اثولوجيا در رفع شكوك تسعه مذكور است ، اينجا جاى ذكر آنها نيست . از مطلب جدا شديم ، باز بر سر سخن رويم و گوييم : چون تعريف عام نفس و بدن به حسب فهم عام و خاص دانسته شد ، اكنون تعريف نفس خاص و بدن خاص كنيم ، و از آن جمله تعريف نفس و بدن انسان و بيان قواى ثلاثه او ، يعنى ناميه و حساسه و عاقلهء او ، و بيان كيفيت افعال و آثار اين قواى فاعله و منفعله كنيم كه جامع جميع قواى نباتى و حيوانى است و كأنّه در ضمن دارد افعال و آثار نباتى و حيوانى را جميعا . پس گوييم : بدن انسان بما هو بدن انسان عبارت از جوهر قابل أبعاد آلى است كه متمّم و مكمّل به كمال اوّل و ما به التمامى باشد كه به نور و پرتو فايضه او بر او كه قواى اوست در او ، آلت تفكّر و تدبّر صناعى اكتسابى حسى و عقلى باشد ، و نفس ناطقه انسانى بما هى « 1 » نفس ناطقه جوهر مجرد از ماده‌اى است كه متمّم و مدبّر اين نحو جسم آلى باشد به عنوان تعلّق و تغمّس ، و در شأن او باشد كه به سبب اين نحو جسم آلى ، مصوّر و غاذى و منمى و حساس بالذات و مدرك معقولات انفعالى باشد بالذات . و انسان بما هو انسان كه مجموع
هامش
( 1 ) . ( م ) : هو .