تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
ارسطو در اثولوجيا گفته است : « إن كانت النفس صورة لازمة غير مفارقة كالصّورة الطبيعية فكيف تحول عند النوم و تفارق البدن به غير مباينة منه » « 1 » . اگر گويى توجه و تحرّك نفس به سوى متوجه إليه حالتى و هيأتى است كه گاهى موجود است از براى او و گاهى معدوم ، و هرچه چنين باشد ، محال است كه عين ذات نفس باشد ، گوييم : مثل اين شك بل صعبتر از اين در علم و شعور به ذات خود كه گاهى ثابت است از براى نفس شاعر و گاهى مسلوب است از نفس مصعوق ، وارد آورده‌اند . پس ما بايد كه - بعون اللّه و قوّته - هر دو را دفع كنيم و گوييم : اوّل بايد دانسته شود كه ماهيت و حقيقت نفس انسانى ماهيتى است كه اگر مجعول شود در خارج ، عالم به ذات خود باشد . و هر ماهيتى كه چنين باشد ، البته بايد كه جوهر نورى الذات باشد ، چه هر ماهيتى كه نورى الذات باشد ، البته بايد كه ذاتش در نزد ذاتش حاضر و ظاهر بوده علم او به ذات خود عين ذات او باشد نه زايد بر ذات او . و هر ماهيتى كه بىنورى الذات باشد ، محال است كه ذاتش در نزد ذاتش حاضر و ظاهر بوده عالم به ذات خود باشد . و از اين دانسته مىشود كه نفس بايد كه پيش از بدن عنصرى موجود باشد ، چه اگر حادث به حدوث بدن عنصرى باشد ، البته بايد كه بىنورى الذات باشد ، يا ماهيت بىنورى الذات منقلب به ماهيت نورى الذات شود ، و اين هر دو باطل است بالبديهه . بيانش اينكه گوييم : ثابت و مسلم است كه تعلّق نفس به روح كبدى مقدّم است به تعلّق او به روح دماغى ، از آن جهت كه نفس تا غاذى و نامى نشود شاعر به أنا و حسّاس نمىشود . و أيضا اگر آلت روح دماغى مختل يا فاسد شود ، نفس لا عالم و لا شاعر مىشود به ذات خود نه مائت و مفارق از بدن . اما اگر آلت و روح كبدى فاسد شود نفس از بدن مفارقت مىكند . و چون اين دانسته شد ، گوييم : ماهيت نفس اگر حادث باشد به حدوث بدن عنصرى ، خالى از اين نيست كه ماهيت او ماهيت نورى الذاتى است كه اگر مجعول شود در خارج ، نورى الذات بوده حاضر باشد ذاتش در نزد ذاتش ، يا چنين نيست ، بلكه ماهيت بىنورى الذاتى است كه اگر مجعول شود در خارج ، بىنورى الذات بوده حاضر نباشد
هامش
( 1 ) . الميمر الثالث ، ص 55 .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 479 | عليقلى ابن قرچغاى خان