تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
ذاتش در نزد ذاتش . و شك نيست كه نفس انسان پيش از تكوّن آلت روح دماغى و بعد از فاسد شدن روح دماغى ، ذاتش در نزد ذاتش حاضر نيست . پس اگر حادث باشد به حدوث روح كبدى بايد كه بىنورى الذات باشد و به سبب تعلّق به روح دماغى ، منقلب شود ماهيت بىنورى الذات به نورى الذات و انقلاب ماهيت محال است ، پس بايد كه ماهيت او نورى الذاتى باشد كه پيش از حدوث روح كبدى و بدن عنصرى موجود باشد در خارج . و چون روح كبدى موجود شود به سبب تعلّق و انغماس به مادهء ظلمانى ، روح كبدى مصعوق و بىهوش و لا عالم گردد به ذاتش ، نه بىنورى الذات ، و به حيثيتى باشد كه « 1 » به سبب آلت روح دماغى يا به مفارقت تام از روح كبدى ، باز ذاتش در نزد ذاتش حاضر بوده عالم به ذات خود باشد . و چون اين دانسته شد ، گوييم : ماهيت نورى الذات نفس انسانى كه مبدع است پيش از بدن عنصرى ، عالم است به ذات خود به نفس ذات خود و عالم است به علت خود به علم حضورى ابداعا . و به محض علم به علت خود ، شوق و خواهش تشبّه به علت خود فايض مىشود از عقل كلّ بر او ، و اين شوق و خواهش ، چنان‌كه حكماى قديم گويند ، صفتى است فايض بر او ابداعا كه به منزلهء بذر الهى و اصل و مبدأ توجه و طلب از براى تشبّه مطلق است به علت خود در جميع كمالات علت خود از علم و اراده و قدرت بر ايجاد ماهيات ، و عين قدرت يا ملزوم صفت قدرت اوست بر تحريك ذات خود به سوى مطلوبات . و چون اين شوق و قوت فايض شود ابداعا ، پس به لسان استعداد ذاتى مستدعى علوم فعلى و ابداعى شود . پس علوم فعلى فايض شود بر او از عقل كل ابداعا ، و عالم شود به ماهيات و به تدبيرات ما تحت خود . و عالم شود به اينكه ايجاد ماهيات و تدبيرات نتواند كرد مگر در بدن يا به توسط بدن در موضوع فعل خود . پس خواهش او متعلّق شود به بدن مّا . و چون بدن مثالى مبدع شود ، به قوّت و قدرت آن شوق متوجه شود به بدن مثالى و متعلّق شود به او . و چون ذى بدن شود ، صفت قدرت بر ايجاد ماهيت فايض شود از عقل كلّ بر نفس مثالى او . پس ايجاد ماهيت نور و پرتو خود كند بر بدن
هامش
( 1 ) . ( م ) : + اگر .