به معنى أعم از ذاتى و زمانى بگيريم ، اين رسم و تعريف شامل جميع اجسام طبيعيهء سماوى و عنصرى متشابه الأجزاء و مختلف الأجزاء خواهد بود ، چه صورت حجر كه اين اجسام را صادق است كه كمال اول جسم طبيعىاند كه به توسط او فعل در غير آن جسم طبيعى مىكنند و مع ذلك مفارق از جسم طبيعىاند ، پس اين اجسام عين بدن و آلت نفس و مستكمل به نفس خواهند « 1 » بود ، إلّا اينكه چون مقيد به جسم طبيعى عينى مركب از ماده و صورت سماوى و عنصرى است شامل ابدان مثالى و شبحى كه فى الحقيقه شبح اين ابدان است نه عين اين ابدان نخواهد بود . و ما در اين كتاب مىخواهيم كه - بعون اللّه و قوّته - تعريفى كنيم نفس را و بدن را كه شامل جميع نفوس و ابدان مثالى و عينى سماوى و أرضى و ملكى و جنّى و شيطانى و نباتى و حيوانى و انسانى باشد . پس گوييم : بدن بما هو بدن عبارت از مادهاى است كه در هر نوع از انواع ماده كه يافت شود ، در نهايت تمامى بوده ، تمامتر و آخرتر از او در آن نوع نباشد . و نفس عبارت از كمال اول و صورت تمامى اين نحو مادهء تمام و أخير باشد . پس به قيد « تمامتر و أخيرتر » بيرون مىرود مادهء أولى و مادهء اولاى متجسم به جسم تعليمى ، و باقى مىماند مادهء متمّم به صورت نوعى حقيقى أخير ، اعم از اينكه سماوى باشد يا اسطقسى يا مزاجى ، و أعم از اينكه مثالى باشد يا عينى . و به عبارت ديگر نفس عبارت از جوهرى است كه در شأنش باشد كه كمال اول و ما به التمامى جوهر ذى حياة بالقوه بوده مفيض حيات و حركة ما تواند شد بر آن جوهر كذايى ، أعم از اينكه آن جوهر كذايى مثالى باشد يا عينى ، سماوى باشد يا عنصرى ، و اگر عينى باشد ، حركت فائضهء بر او طبيعى باشد يا ارادى ، أينى باشد يا كمّى ، مستديرى باشد يا مستقيمى .
پس به قيد « در شأن داشتن كمال اول و ما به التمامى » بيرون مىرود عقول مفارقهء محض ، و داخل مىشود نفس كل و نفوس جزئيهء مثاليه و عينيه جميعا . و به قيد « مفيض حيات و حركت بودن » بيرون مىرود مادهء أولى و صورت نوعى بسيطى و مزاجى جميعا ، چه ماده كه محلى الذات و صورت نوعى بسيطى و مزاجى كه حلولى الذات و مادى
هامش
( 1 ) . ( م ) : خواهد .