جسمى است كه مدبّر و متمّم باشد به نفس مدبّر و متمّم ، و آلت كمال او باشد ، اعم از اين كه بسيط و متشابه الأجزاء باشد چون جسم فلك الأفلاك ، يا مركّب و آلى باشد چون بدن انسان . دويم به معنى اخص و آن عبارت از جسمى است كه مدبّر و متمّم باشد به نفس مدبّر و متمّم ، و آلت كمال او باشد و مع ذلك آلى و مختلف الأجزاء باشد . پس ما را ضرور است تفتيش اينكه آيا به كدام معنى بدن اينها محال و مخالف برهان است و به كدام معنى جايز و ممكن ؟
پس بايد كه اول تعداد « 1 » اقسام اجسام كنيم و گوييم : اجسام هيولانى منحصرند در بسيط ، يعنى مركب از مادهء أولى و صورت نوعى . و مركب ، يعنى مركب از چند جسم بسيط . و بسيط منحصر است در پنج قسم : يكى [ سماوى ] و چهار عنصرى اسطقسى ، چه وجود بعد و امتداد مادى و عينى مجرد از ماده يا جوهر قابل ابعاد مجرد از ماده ، ممتنع الوجود است . و همچنين بودن جسم بسيط شبيه به جسم سماوى در تحت فلك قمر كه نه خفيف باشد و نه ثقيل ، اعم از اينكه مثل طبقات آسمان محيط به يكديگر باشند يا نباشند ، ممتنع الوجود است ، چنانكه گفته شد .
و جسم مركّب منحصر در سه قسم است : اول مركب از اسطقسات كه مادهء ثانيهاند از براى صورت نوعيهء مزاجيّه ، و اين به حسب احتمالات عقلى بر سه قسم است : يكى مركب از اسطقسات أربعه ، دويم مركب از اسطقسات ثلاثه ، سيوم مركب از اسطقسين .
دويم مركب از أخلاط كه مادهء ثالثهاند از براى صور نوعيهء مزاجيهء آليه و أعضائيه كه أشرف آنها صورت نوعى روحى است . و اين نيز به حسب احتمالات عقلى بر سه قسم است : يكى مركب از اخلاط أربعه ، دويم از اخلاط ثلاثه ، سيوم از خلطين .
سيوم مركّب و متوحّد از آلات و اعضا كه مادهء رابعه است از براى نفس حال يا متعلق و منغمس در او .
و چون اين دانسته شد ، گوييم : نتواند بود كه بدن اينها از سنخ جسم سماوى باشد ، چه اگر از سنخ جسم سماوى باشد ، أعم از اينكه محيط به يكديگر باشند يا از بابت
هامش
( 1 ) . ( م ) : تعداد م .