و تضادها « 1 » و هذا أيضا دليل على أنّ كلّ واحد منها « 2 » غير الاخرى » « 3 » ، نه اينكه به ازاى هر قوه ، يعنى غضبى و شهوى و فكرى ، نفس على حده بوده هر بدن سه نفس مدبر بالذات و سه مشير بأنا باشد ، يا روح غريزى ملتذ و متألم و شايق و غضوب باشد ، چه اين صفات فرع شعور به ذات است كه به فارسى « هوش » گويند كه همان علم به ذات است به علم فوق حصولى و حضورى به شرط آلت و روح دماغى ، چنانكه دانستى .
شك و إزاله - صورت شك اينكه [ اگر ] صورت نوعى جسم روح غريزى متصف و مرتسم به صور مثاليهء تدبيريه باشد ، لازم آيد كه عالم به ممثل منه آنها باشد تا فعل و تدبير در آنها كند .
جوابش اينكه : اتصاف و ارتسام به صور شبحيهء تدبيريه و علميه در شىء مرتسم لازم ندارد شاعريت و عالميت آن شىء را ، از آن جهت كه هر شىء كه شاعر باشد به ذات خود به علم و شعور فوق حصولى و حضورى ، اگر مرتسم شود به صور مثاليه و شبحيهء جزئيه و كليه و عقليه و حسيه ، آن شىء حساس و عالم خواهد بود به شىء ممثل منه ، و إلّا فلا . نبينى كه آينه منطبع و مصوّر مىشود به صور مثاليه و شبحيه و مع ذلك عالم نيست نه به ذات خود و نه به ممثّل منه . و همچنين آلات خمسه باصره و سامعه و ذايقه و شامه و لامسه بل روح حس مشترك و روح متخيله و متفكره مرتسم مىشوند به صور مثاليه و شبحيهء محسوسات و مع ذلك حسّاس نيستند . و همچنين اگر ارتسام صور تدبيريه در شىء مرتسم به آنها لازم داشته باشد عالميت و شاعريت انفعالى را ، پس بايد كه صور تدبيريهء تغذيه و تنميهء مرتسم در نفس انسانى وقتى كه آلت و روح دماغى او فاسد شده بىخود و بىشعور شده باشد آن نفس يا شاعر باشد به خود ، يا فعل و تدبير تغذيه و تنميه حكيمانه و مدبرانه نكند ، و اين هر دو خلاف واقع است ، چه ما مىبينيم كه اگر كسى ده روز بىخود و بىشعور شده باشد ، نفس او مدبر و حافظ بدن اوست از تعفن و فساد .
هامش
( 1 ) . ( م ) : يضادّها .
( 2 ) . ( رسايل كندى ) : واحدة منهما .
( 3 ) . رسائل الكندى الفلسفية ، ص 273 .